eitaa logo
بعداً تصمیم میگیرم
59 دنبال‌کننده
103 عکس
10 ویدیو
3 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
یه روزی میرم و میکنم فرار .
من فقط خستم ، خستم چون هیچ کاریو نمیتونم درست انجام بدم ، تو هیچ چیزی موفق نیستم ، دست رو هر چیزی که میزارم خرابش میکنم ، متنفرم از خودم وجودم و زندگیم ، هدف و فلسفه این زندگی چیه وقتی همش دارم توش گند میزنم و ناکافی ام؟ چرا گذاشتی دنیا بیام چی قراره بهم ثابت بشه ، من خستم از خودم خستم از ادما خستم از زندگی خستم از درس و خوشحالی و ناراحتی ، از گریه از خنده از همه چی خستم ، نمیکشم نمیتونم به ته رسیدم
نامه‌ی شاملو به آیدا : ساعت ۶/۵ آمدم خانه ، نبودی الان ۷/۵ است ، خانه را بدون تو نمیتوانم تحمل کنم ، میروم بیرون و گشتی میزنم برمیگردم . امیدوارم تو در را به رویم وا کنی خانه بی تو جهنم است هر لحظه که بی تو میگذرد جهنم است احمد شاملو -
خیلی ضعف دارم هم ضعف بدنی هم ضعف روحی ، انگار یکی با سوهان منو تراشیده و الان ازم یه لایه‌ی نازک مونده اونقدر نازک که قابل دیدن هم نیست ، درد تو تک تک نقاط بدنم حس میشه و نمیدونم براش چیکار کنم شاید باید دوباره بخوابم .
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما توی دریا منم ماهی چنان دارم که می‌خواهی بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده‌ام تنها ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر دمی که تو نه‌ای حاضر گرفت آتش چنین بالا اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا عذابست این جهان بی‌تو مبادا یک زمان بی‌تو به جان تو که جان بی‌تو شکنجه‌ست و بلا بر ما خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمی زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا .
بعداً تصمیم میگیرم
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا تو دیدی هی
در بیت اخر مولانا به زیبایی به الهی بودن عشق خود نسبت به شمس اشاره دارد ، " نی شرقی و نی غربی و نی در جا "
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را که مدتی ببریدند و بازپیوستند به در نمی‌رود از خانگه یکی هشیار که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست که سروهای چمن پیش قامتش پستند اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند مثال راکب دریاست حال کشته عشق به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند . به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری جواب داد که آزادگان تهی دستند به راه عقل برفتند سعدیا بسیار که ره به عالم دیوانگان ندانستند
بعداً تصمیم میگیرم
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌بر
آیا سعدی عارف بود یا نبود؟ هر از چند گاهی ، در این 50 - 60 سالهٔ اخیر ، عده‌ای های و هوی و جار و جنجال راه می‌اندازند که آیا سعدی عارف بوده است یا خیر. بیشترین پاسخ‌ها که در خود سؤال نهفته است این است که : نه! گذشته گان ما این مشکل را نداشتند و همه او را عارف میدانستند ، هر چند در زمان حیات سعدی ، مدعی از او چنین سؤالی کرده بود و سعدی در پاسخ با افتادگی درویشان گفته بود : " گر نخوردم نان گندم، دیده‌ام به دست مردم " چرا دو نسل اخیر در پی تجدید نظر بر آمدند؟ این موضوع این حاشیه نیست ، یکی از محققان مقاله‌ای نوشته بود مفصل و عنوان آن بود « سعدی کشی» ما مشکل خود را پیش پیری بردیم ، او همهٔ حرف‌های ما را با دقت گوش کرد و طبق معمول لام تا کام لب به سخن نگشود سکوت مطلق بود ولی در عین حال شادی افرین ، بال مگسی هم سکوت را نمی شکست بعد از مدت طولانی سر بر آورد و اشاره کرد به یکی از دوستان که دیوان سعدی را در دست داشت که غزلی از سعدی را بخواند. او هم کتاب را گشود و این غزل آمد . شروع کرد بخواندن : [ درخت غنچه بر آورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط ز بس که عارف و عامی به رقص بر جستند ] حال و هوایی روی نمود که از وصف بیرون بود تا رسید به : [ یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست که سروهای چمن پیش قامتش پستند ] دیگر اشک از همه‌ی چشم‌ها روان بود و گونه‌ها خیس ، ما پاسخ خود را در یافته بودیم یکی که گریه‌اش بند نمی آمد، خواند: " آمده‌ام که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان " این غزل را عمری به شیرینی شنیده بودم و خوانده بودم و خیلی هم دوست داشتم ولی هرگز آن درخت گل یکتا را در فضای خلوت خویش ندیده بودم و در نیافته بودم . آری دوستان عزیز بستگی دارد که از این دریا با چه کاسه‌ای آب برداری ، اگر کاسه ات آلوده است دریا را سرزنش نکن .
دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت تدبیرِ ما به دستِ شرابِ دوساله بود آن نافهٔ مراد که می‌خواستم ز بخت در چینِ زلفِ آن بتِ مشکین کُلاله بود از دست برده بود خمارِ غمم سحر دولت مساعد آمد و مِی در پیاله بود بر آستان میکده خون می‌خورم مدام روزی ما ز خوانِ قَدَر این نَواله بود هر کو نکاشت مِهر و ز خوبی گُلی نچید در رهگذار باد نگهبانِ لاله بود بر طَرْفِ گلشنم گذر افتاد وقتِ صبح آن دَم که کارِ مرغِ سحر آه و ناله بود دیدیم شعرِ دلکش حافظ به مدحِ شاه یک بیت از این قصیده بِه از صد رساله بود آن شاهِ تندحمله که خورشیدِ شیرگیر پیشش به روزِ معرکه کمتر غزاله بود .
بعداً تصمیم میگیرم
دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود چل سال رنج و غصه کشیدیم و
همه چیز در درون توست ، تو هیچ گاه جدای از او نبودی تو واقعیتی هستی مجاز که حقیقت نداری ، تنها حقیقت عالم حضرت عشق است ، یگانه و بی همتاست . بی نهایت است و تو را عاشقانه از درون به آغوش کشیده است ، نظر به درون کن و سکوت کن و هیچ مگو تا از خویشتن رها شوی و بدن هایت از آلودگی ها به خود و غیر پاک شود . نه زمانی ... نه مکانی هیچ کس ... هیچ کجا عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن گفتم که دلا مبارکت باد در حلقه عاشقان رسیدن " مولانا "