eitaa logo
بعداً تصمیم میگیرم
59 دنبال‌کننده
103 عکس
10 ویدیو
3 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت تدبیرِ ما به دستِ شرابِ دوساله بود آن نافهٔ مراد که می‌خواستم ز بخت در چینِ زلفِ آن بتِ مشکین کُلاله بود از دست برده بود خمارِ غمم سحر دولت مساعد آمد و مِی در پیاله بود بر آستان میکده خون می‌خورم مدام روزی ما ز خوانِ قَدَر این نَواله بود هر کو نکاشت مِهر و ز خوبی گُلی نچید در رهگذار باد نگهبانِ لاله بود بر طَرْفِ گلشنم گذر افتاد وقتِ صبح آن دَم که کارِ مرغِ سحر آه و ناله بود دیدیم شعرِ دلکش حافظ به مدحِ شاه یک بیت از این قصیده بِه از صد رساله بود آن شاهِ تندحمله که خورشیدِ شیرگیر پیشش به روزِ معرکه کمتر غزاله بود .
بعداً تصمیم میگیرم
دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود چل سال رنج و غصه کشیدیم و
همه چیز در درون توست ، تو هیچ گاه جدای از او نبودی تو واقعیتی هستی مجاز که حقیقت نداری ، تنها حقیقت عالم حضرت عشق است ، یگانه و بی همتاست . بی نهایت است و تو را عاشقانه از درون به آغوش کشیده است ، نظر به درون کن و سکوت کن و هیچ مگو تا از خویشتن رها شوی و بدن هایت از آلودگی ها به خود و غیر پاک شود . نه زمانی ... نه مکانی هیچ کس ... هیچ کجا عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن گفتم که دلا مبارکت باد در حلقه عاشقان رسیدن " مولانا "
بعداً تصمیم میگیرم
یک نظر دیدم و یک عمر پی یک نظرم
من دیوانه به زنجیر تو دیوانه ترم
یه سری از آدم ها خواسته یا ناخواسته یه کار میکنن که از چشمم میوفتن ، اگه غریبه باشن و صمیمی نباشیم برام مهم نیست و همون لحظه از زندگیم پاکشون میکنم ولی اگه دوستم باشن هی براشون صبر میکنم ، صبر میکنم تا دوباره اون حس دوستی بینمون به وجود بیاد ، صبر میکنم و حذفشون نمیکنم چون دوستامن ، ولی دیگه تو به جایی میرسی که از هیچکسی حس "امنیت" نمیگیری هر چیزی که از طرف ادم ها حس میکنی اضافه بودن تو در اون زمان و مکانه ، دیگه آدم ها برام چیزهای جدیدی ندارند هر کاری از هر کسی باعث تعجبم نمیشه چون هرکاری از هرکسی برمیاد .
گفت من مستسقیم آبم کَشد گرچه می‌دانم که هم آبم کُشد هیچ مستسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و خراب گر بیاماسد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم گویم آنگه که بپرسند از بطون کاشکی بحرم روان بودی درون خیک اشکم گو بدر از موج آب گر بمیرم هست مرگم مستطاب من بهر جایی که بینم آب جو رشکم آید بودمی من جای او دست چون دف و شکم همچون دهل طبل عشق آب می‌کوبم چو گل گر بریزد خونم آن روح الامین جرعه جرعه خون خورم همچون زمین چون زمین و چون جنین خون‌خواره‌ام تا که عاشق گشته‌ام این کاره‌ام شب همی‌جوشم در آتش همچو دیگ روز تا شب خون خورم مانند ریگ من پشیمانم که مکر انگیختم از مراد خشم او بگریختم گو بران بر جان مستم خشم خویش عید قربان اوست و عاشق گاومیش گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد بهر عید و ذبح او می‌پرورد گاو موسی دان مرا جان داده‌ای جزو جزوم حشر هر آزاده‌ای گاو موسی بود قربان گشته‌ای کمترین جزوش حیات کشته‌ای برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا در خطاب اضربوه بعضها یا کرامی اذبحوا هذا البقر ان اردتم حشر ارواح النظر از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حملهٔ دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک پر و سر وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون مرگ دان آنک اتفاق امتست کاب حیوانی نهان در ظلمتست همچو نیلوفر برو زین طرف جو همچو مستسقی حریص و مرگ‌جو مرگ او آبست و او جویای آب می‌خورد والله اعلم بالصواب ای فسرده عاشق ننگین نمد کو ز بیم جان ز جانان می‌رمد سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان صد هزاران جان نگر دستک‌زنان جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز آب را از جوی کی باشد گریز آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نه کم شود نه بدلقا خویش را بر نخل او آویختم عذر آن را که ازو بگریختم
بعداً تصمیم میگیرم
گفت من مستسقیم آبم کَشد گرچه می‌دانم که هم آبم کُشد هیچ مستسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و
[ از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم ز حیوان سر زدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم من ز مردن کم شدم؟ لحظه ی دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملائک بال و پر بار دیگر از ملک پرّان شوم آنچه اندر وهم ناید آن شوم ] شاید بتوان با اطمینان گفت که سیر تحوّل و تکامل انسان ، یعنی مراحل گوناگون حرکت از خاک به افلاک و از آنجا به عرش و سپس به ملکوت و آنگاه پیوستن به حقیقت مطلق و یگانه شدن با اصل خویش، کامل و واضح در این چهار بیت مثنوی بیان گردیده است. اینکه آیا این سیر تکامل خود مولوی بوده است یا نه، نیاز به تحقیق بیشتری دارد.به بیان دیگر ، آیا شخص مولوی از مراحل جمادی و نما و حیوانی گذر کرده و اینک در مرحله ی آدمی است و تلاش می کند تا از این مرحله هم بگذرد و ملک شود و آنگاه از مرحله فرشته بودن هم فراتر رود و جایی برسد که در وهم نمی گنجد و دست نیافتنی است، یا مولوی در جای یک مراد و معلّم نشسته و به دیگران راه نشان می دهد که ، انسان می تواند این مراحل را طی نماید؟ به نظر من مولوی خود این راه را طی کرده است و تجربه ی خود را در اختیار دیگران نیز قرار می دهد. و باز با اطمینان می توان گفت که مولانا، هفت شهر عشق را دیده و در نوردیده و راه را یافته و انسان کامل شده است. البتّه اگر با دقت به زندگی حضرت مولانا بنگریم و دقیق شویم، ایشان هیچگاه در بند خاکی وجود، اسیر نبوده و در دنیای جهل و غفلت و دوری یا همان جمادی سیر نکرده است. پدرش بهاء ولد خود از راه یافتگان اصیل بوده و این فرزند هم خوشبختانه اهل بوده است. شاید او برای خود چنین مسیری را نه در عالم واقع ،که در عالم مُثل و قیاس طراحی کرده و آن را پیموده است و آنگاه این دنیای مجازی را به حقیقت تبدیل نموده و به مریدان خود چه در عصرش و چه در اعصار آینده تقدیم کرده است. مولوی مصراع دیگری نیز دارد که برای من جای بسی سوال است. " خام بدم، پخته شدم، سوختم " اگر خام بودن را به معنی جوانی و بی تجربگی فرض کنیم، مولوی چنین بوده، امّا ایشان در سیر تکاملی خویش به درجات عرفانی به مقتضای سن و زمانش خام نبوده است. نباید انتظار داشته باشیم که یک جوان چون یک پیر استخوان خرد کرده در راه عشق باشد . مولوی هم در جوانی و هم در میانسالی و هم در پیری در کارش بی نظیر بوده است. بهتر است بگویم که مولوی اینها را واقعاً درک نکرده ، امّا برای خود چنین دنیایی متصوّر شده است.
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
بازآ بازآ با طنین اواز خود
و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی