eitaa logo
بعداً تصمیم میگیرم
59 دنبال‌کننده
103 عکس
10 ویدیو
3 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
گفت من مستسقیم آبم کَشد گرچه می‌دانم که هم آبم کُشد هیچ مستسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و خراب گر بیاماسد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم گویم آنگه که بپرسند از بطون کاشکی بحرم روان بودی درون خیک اشکم گو بدر از موج آب گر بمیرم هست مرگم مستطاب من بهر جایی که بینم آب جو رشکم آید بودمی من جای او دست چون دف و شکم همچون دهل طبل عشق آب می‌کوبم چو گل گر بریزد خونم آن روح الامین جرعه جرعه خون خورم همچون زمین چون زمین و چون جنین خون‌خواره‌ام تا که عاشق گشته‌ام این کاره‌ام شب همی‌جوشم در آتش همچو دیگ روز تا شب خون خورم مانند ریگ من پشیمانم که مکر انگیختم از مراد خشم او بگریختم گو بران بر جان مستم خشم خویش عید قربان اوست و عاشق گاومیش گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد بهر عید و ذبح او می‌پرورد گاو موسی دان مرا جان داده‌ای جزو جزوم حشر هر آزاده‌ای گاو موسی بود قربان گشته‌ای کمترین جزوش حیات کشته‌ای برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا در خطاب اضربوه بعضها یا کرامی اذبحوا هذا البقر ان اردتم حشر ارواح النظر از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حملهٔ دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک پر و سر وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون مرگ دان آنک اتفاق امتست کاب حیوانی نهان در ظلمتست همچو نیلوفر برو زین طرف جو همچو مستسقی حریص و مرگ‌جو مرگ او آبست و او جویای آب می‌خورد والله اعلم بالصواب ای فسرده عاشق ننگین نمد کو ز بیم جان ز جانان می‌رمد سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان صد هزاران جان نگر دستک‌زنان جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز آب را از جوی کی باشد گریز آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نه کم شود نه بدلقا خویش را بر نخل او آویختم عذر آن را که ازو بگریختم
بعداً تصمیم میگیرم
گفت من مستسقیم آبم کَشد گرچه می‌دانم که هم آبم کُشد هیچ مستسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و
[ از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم ز حیوان سر زدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم من ز مردن کم شدم؟ لحظه ی دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملائک بال و پر بار دیگر از ملک پرّان شوم آنچه اندر وهم ناید آن شوم ] شاید بتوان با اطمینان گفت که سیر تحوّل و تکامل انسان ، یعنی مراحل گوناگون حرکت از خاک به افلاک و از آنجا به عرش و سپس به ملکوت و آنگاه پیوستن به حقیقت مطلق و یگانه شدن با اصل خویش، کامل و واضح در این چهار بیت مثنوی بیان گردیده است. اینکه آیا این سیر تکامل خود مولوی بوده است یا نه، نیاز به تحقیق بیشتری دارد.به بیان دیگر ، آیا شخص مولوی از مراحل جمادی و نما و حیوانی گذر کرده و اینک در مرحله ی آدمی است و تلاش می کند تا از این مرحله هم بگذرد و ملک شود و آنگاه از مرحله فرشته بودن هم فراتر رود و جایی برسد که در وهم نمی گنجد و دست نیافتنی است، یا مولوی در جای یک مراد و معلّم نشسته و به دیگران راه نشان می دهد که ، انسان می تواند این مراحل را طی نماید؟ به نظر من مولوی خود این راه را طی کرده است و تجربه ی خود را در اختیار دیگران نیز قرار می دهد. و باز با اطمینان می توان گفت که مولانا، هفت شهر عشق را دیده و در نوردیده و راه را یافته و انسان کامل شده است. البتّه اگر با دقت به زندگی حضرت مولانا بنگریم و دقیق شویم، ایشان هیچگاه در بند خاکی وجود، اسیر نبوده و در دنیای جهل و غفلت و دوری یا همان جمادی سیر نکرده است. پدرش بهاء ولد خود از راه یافتگان اصیل بوده و این فرزند هم خوشبختانه اهل بوده است. شاید او برای خود چنین مسیری را نه در عالم واقع ،که در عالم مُثل و قیاس طراحی کرده و آن را پیموده است و آنگاه این دنیای مجازی را به حقیقت تبدیل نموده و به مریدان خود چه در عصرش و چه در اعصار آینده تقدیم کرده است. مولوی مصراع دیگری نیز دارد که برای من جای بسی سوال است. " خام بدم، پخته شدم، سوختم " اگر خام بودن را به معنی جوانی و بی تجربگی فرض کنیم، مولوی چنین بوده، امّا ایشان در سیر تکاملی خویش به درجات عرفانی به مقتضای سن و زمانش خام نبوده است. نباید انتظار داشته باشیم که یک جوان چون یک پیر استخوان خرد کرده در راه عشق باشد . مولوی هم در جوانی و هم در میانسالی و هم در پیری در کارش بی نظیر بوده است. بهتر است بگویم که مولوی اینها را واقعاً درک نکرده ، امّا برای خود چنین دنیایی متصوّر شده است.
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
بازآ بازآ با طنین اواز خود
و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی
دزدیده چون جان می‌روی اندر میانِ جانِ من سروِ خرامانِ منی ای رونقِ بستانِ من چون می‌روی بی‌من مرو ای جانِ جان بی‌تن مرو وز چشم من بیرون مشو ای شعله‌یِ تابانِ من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدنِ تو دینِ من وی رویِ تو ایمانِ من بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب‌وخور کردی مرا سرمست و خندان اندرآ ای یوسفِ کنعانِ من از لطفِ تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم ای هستِ تو پنهان‌شده در هستیِ پنهانِ من گل جامه در از دست تو ای چشمِ نرگس مستِ تو ای شاخ‌ها آبستِ تو ای باغِ بی‌پایانِ من یک لحظه داغم می‌کشی یک دم به باغم می‌کشی پیشِ چراغم می‌کشی تا وا شود چشمانِ من ای جانِ پیش از جان‌ها وی کانِ پیش از کان‌ها ای آنِ پیش از آن‌ها ای آنِ من ای آنِ من منزلگهِ ما خاک نی گر تن بریزد باک نی اندیشه‌ام افلاک نی ای وصلِ تو کیوانِ من مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد در آبِ حیوان مرگ کو ای بحرِ من عمانِ من ای بویِ تو در آهِ من وی آهِ تو همراهِ من بر بویِ شاهنشاهِ من شد رنگ‌وبو حیرانِ من جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا بی‌تو چرا باشد چرا ای اصلِ چار ارکانِ من ای شه صلاح‌الدینِ من ره‌دانِ من ره‌بینِ من ای فارغ از تمکینِ من ای برتر از امکانِ من مولانا -
ببخش اگر که با خیال بودن تو زنده‌ام
اگر تورا نبردم از یاد
ببخش اگر که از امید دیدن تو گفته‌ام
به ارزوی رفته بر باد