میخواستم عکس بدم از فضای داخل اموزش پرورش شهرمون که ببینید چقدر شلوغه و چقدر خانواده ها یا دانش اموزا روز قبل امتحان تو صف ایستادن تا کارت بچشون رو بگیرن ، ولی تا خواستم عکس بگیرم یه خانومه اومد گفت عزیزم اینجا نمیتونی عکس برداری کنی ، هیچی دیگه با یه لبخند سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم
انگار تو هوای بارونی با دوچرخه خوردم زمین زانوی شلوارم پاره شده ، با پای زخمی و لباس خاکی نشستم یه گوشه وسط خیابون دارم گریه میکنم ، نه بخاطر خرابی دوچرخهام یا سوزش زانوم ، بخاطر همه چی ، همهی همه چی شاید هم بخاطر کل زندگیم .