وقتی میبینم بقیه از کارشناسی بعنوان بهترین سال های زندگیشون یاد میکنن واقعا یه چیزی در عمق وجودم مبهم میشه اخه کارشناسی برای من از شروعش با درد و رنج رو به رو بود ، همواره داشتم برای بقا تلاش میکردم و زجر میکشیدم و این تازه داستان یه سال کارشناسیمه جالبیش اینه من سال دومم :)))
حتی الان که تو دانشکده نشستم اینو مینویسم باز دارم از بغض خفه میشم ، دنیای جالبیه
بندهی افتاب و نورم از همین الان قلبم میگیره وقتی به روزهای ابری فکر میکنم
اینو گوش میدم و سیگار میکشم
احتمالا تا شب بهتر بشم ، اگه نشدم خودمو از بالکن پرت میکنم پایین .
چقدر خستم انگار از همه طرف روی زندگیم فشاره هر طرف رو که با دست نگه میدارم یه طرف دیگه ازش اب بیرون میریزه شاید باید بذارم اب من رو توی خودش غرق کنه اما من نمیمیرم من ماهی میشم.
شاید هیچ وقت قرار نیست نقطه عطف زندگی کسی باشم ، چون از بچگی نبودم ، چون همیشه حتی برای مامان و بابام من گوش بودم ، شنیدم و چیزی نگفتم ، شنیدم و آرومشون کردم ، شنیدم و تحمل کردم ، اما هیچ وقت هیچکس من رو نشنید ، حتی کسی راجب شنیدنم کنجکاو هم نشد ، هیچ وقت مورد سوال نبوده احوالم از طرف مادر پدرم ، و شاید برای همینه که من نمیتونم با کسی صحبت کنم شاید برای همینه که تو دوستی هامم فقط گوش شنوا باقی میمونم نه کسی که حرف میزنه ،
میترسم از گوش موندن ، از حرف نزدن و بغض خوردن ، از گریه نکردن ، از درک نشدن ، شاید هم از گوش بودن !