یه جملهی خیلی قشنگ تو یه کتاب خوندم که نوشته بود:
«همه چیز برای کسی که میداند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق میافتد.»
خلاصه که ریلکس باش،
ببین،
بشنو،
بگذر،
جدی نگیر
و یادت بمونه که گاهی صبر خود تلاشه...
خودت رو همین جوری که هستی دوست داشته باش
قسمتهای تاریک درونت، قسمتهای قشنگتری هستن.
اونا رو بغل کن،
ببینشون و ازشون فرار نکن.
اینتویی،
با تمام چیزی که برات رقمخورده...
تو زندگی یه مرحلهای هست که فقط میشینی و نگا میکنی. نه می خندی ، نه گریه میکنی، نه عصبانی میشی،، نه غصه میخوری، نه ذوق میکنی، خنثیِ خنثی؛ به گذشتهت فکر میکنی، به تموم چیزایی که برات مهم بودن و حالا بهشون حسی نداری، به آیندت فکر میکنی، که چقدر مبهمه، چقدر ترسناکه، چقدر همه چی پوچ و بی معنیه.
حالم خوب نیست و میترسم با کسی حرف بزنم. که اینروزها حرف زدن، بیشتر غمگینم میکند. چیزهایی هست که نمیخواهی حتی در ذهن خودت مرورشان کنی و بازگو کردنشان، به همزدن خاکستر میماند و آتش خفتهی درونت را شعلهور میکند. دردهایی هست که نپذیرفتهای، که نمیپذیری، که نمیخواهی بپذیری!
در زندگی همهی ما زمانهایی میرسد که قویترین آدم زمین هم اگر باشیم، حریف ارتش مسلح اندوه نیستیم.
دارم یکتنه میجنگم و هر شب با سربازانی خسته و زخمی از نبردی نابرابر، به رختخوابم باز میگردم...
همه باید حداقل یکبار این نوشتهی پریسا زابلی پور رو بخونن؛
ما آدمها خوب بلدیم
بعد از شنیدن داستان زندگی دیگران
در دلمان بگوییم:
اگر من بودم هرگز این کار را نمیکردم
اما
بی برو برگرد روزی خواهد رسید
که آن «هرگز با اطمینان» ما را وسط همان داستان پرت میکند و مشغول
همان عمل نکوهش شده...
کاش میدانستیم قصههای زندگی تکراریاند،
فقط جای شخصیتها
عوض میشوند...
آدمی میداند که روزی بالاخره جسمی که دارد پوسیده میشود! تمام ترسش نیز از همین است!
اما روح بیشتر آدمها زودتر از جسم شان میپوسد
نمیدانم چرا کسی از این موضوع وحشتی ندارد ...!
خانم مشاور میگفت باید و نبایدی وجود نداره ولی مراقب باش چه چیزی رو با چه کسی تجربه میکنی..
ممکنه قهوه خوردن با یه آدم اشتباه باعث بشه شما از قهوه بدتون بیاد..!
حالا تو تمام ابعاد زندگیت بهش فک کن.