آدمی میداند که روزی بالاخره جسمی که دارد پوسیده میشود! تمام ترسش نیز از همین است!
اما روح بیشتر آدمها زودتر از جسم شان میپوسد
نمیدانم چرا کسی از این موضوع وحشتی ندارد ...!
خانم مشاور میگفت باید و نبایدی وجود نداره ولی مراقب باش چه چیزی رو با چه کسی تجربه میکنی..
ممکنه قهوه خوردن با یه آدم اشتباه باعث بشه شما از قهوه بدتون بیاد..!
حالا تو تمام ابعاد زندگیت بهش فک کن.
عشق در لحظه پدید میآید، دوست داشتن در امتداد زمان، این اساسیترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است ...
عشق معیارها را درهم میریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا میشود. عشق ناگهان و ناخواسته شعله میکشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه میگیرد
عشق قانون نمیشناسد، دوست داشتن اوج احترام به مجموعهای از قوانین عاطفیست. عشق فوران میکند چون آتشفشان و شره میکند چون آبشاری عظیم، دوست داشتن جاری میشود چون رودخانهای بر بستری با شیب نرم ...
عشق ویران کردن خویش است ،
دوست داشتن ، ساختنی عظیم ...
میگفت اگه میخوای بدونی که یه نفر رو برای زندگیت دوست داری؛ چشمات رو ببند و تصور کن بعد از ظهر خسته و کوفته از راه میرسی و ماشین رو داری پارک میکنی و میفهمی که اون توو خونه منتظرته.
اگه این فکر خوشحالت میکنه و باعث میشه حتی توو فکرت خستگیات در بره، اون آدمِ زندگیته...
زیاد غمگین نباش و فکر نکن این تویی که متفاوتی و فقط تویی که داری تنها و به دور از آدمها، گوشهای رنج میکشی و دیگران، همه آسوده در گاهوارهی مسکوت و تاریک شب، بیهیچ خیالی به خواب رفتهاند.
شب، همهمان همینیم! بیگانگان تنها و سرگردانی در جزیرهای تاریک، با حجم عظیمی از افکار پراکنده، نگرانیهای افراطی و پشیمانیهای بیفایده...
تنها، غمگین، رنجیده و بیپناه اما شبیه به هم؛ هرچند جنس اندوه و طاقتمان فرق میکند...
مادربزرگ همیشه میگفت
چشمها یک کلاس سوادشان
بیشتر از زبان آدمهاست.
یاد گرفتهاند حرف های ناگفته ی قلبت را طوری بزنند که
نه سیخ بسوزد نه کباب
میگفت چشم ها یک سرانگشت بیشتر
از زبان حالیشان میشود.
حالا من ماههاست
با چشمانم برایت دلبری میکنم.
سنگ فرش عاشقی در چشمانم پهن کردهام
و قرنیه ی دوست داشتن را به نامت زده ام
از چشمانم عشق سرازیر می شود و
آغوشت را میخواهد.