میگفت اگه میخوای بدونی که یه نفر رو برای زندگیت دوست داری؛ چشمات رو ببند و تصور کن بعد از ظهر خسته و کوفته از راه میرسی و ماشین رو داری پارک میکنی و میفهمی که اون توو خونه منتظرته.
اگه این فکر خوشحالت میکنه و باعث میشه حتی توو فکرت خستگیات در بره، اون آدمِ زندگیته...
زیاد غمگین نباش و فکر نکن این تویی که متفاوتی و فقط تویی که داری تنها و به دور از آدمها، گوشهای رنج میکشی و دیگران، همه آسوده در گاهوارهی مسکوت و تاریک شب، بیهیچ خیالی به خواب رفتهاند.
شب، همهمان همینیم! بیگانگان تنها و سرگردانی در جزیرهای تاریک، با حجم عظیمی از افکار پراکنده، نگرانیهای افراطی و پشیمانیهای بیفایده...
تنها، غمگین، رنجیده و بیپناه اما شبیه به هم؛ هرچند جنس اندوه و طاقتمان فرق میکند...
مادربزرگ همیشه میگفت
چشمها یک کلاس سوادشان
بیشتر از زبان آدمهاست.
یاد گرفتهاند حرف های ناگفته ی قلبت را طوری بزنند که
نه سیخ بسوزد نه کباب
میگفت چشم ها یک سرانگشت بیشتر
از زبان حالیشان میشود.
حالا من ماههاست
با چشمانم برایت دلبری میکنم.
سنگ فرش عاشقی در چشمانم پهن کردهام
و قرنیه ی دوست داشتن را به نامت زده ام
از چشمانم عشق سرازیر می شود و
آغوشت را میخواهد.
گفتم اگه اونی که خیلی دوسش داری اونجوری که دلت میخواد دوست نداشته باشه چی میشه ؟!
گفت تو این دنیا همین که یکی باشه از ته دل دوست داشته باشه معجزه اس
دیگه به مدل دوست داشتنش کاری نباید داشت !
همه چیز تو یه جمله خلاصه میشه؛ "طرف باید اهلت باشه." خیلی حرف تو این جملهی کوتاه هست. یعنی اگه اهلت باشه، میشناسه تورو. اگه تورو بشناسه خوب بلده کجا صداشو برات بالا ببره و کجا پایین بیاره. چه حرفایی رو در گوشت بگه و چه حرفاییو جار بزنه. خوب میدونه چی حالتو خوب میکنه و چی بد. اهلت که باشه، اون سر دنیام که بره اهله. اهلت که نباشه، بغل دستتم نااهله.
یکی از بهترین نصیحت زندگیم رو از زبان نوشتههای فروغ فرخزاد شنیدهم...
آدمهايی که بیشتر از من و تو سرشان میشود میگویند انسان متمدن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیهگاههای ثابت روحی و فکری! یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی میکنی خودت را کاملا از آنها بینیاز بدانی. مردم هیچ به ما نمیدهند که ما خودمان از بهدست آوردنش عاجز باشیم! از مردم، فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بیخود نصیب آدم میشود!