چاوَم* ؛ نمیخواهي چون پیچك ،
دستانِ گرم و ظریفت را
بہدورِ درختِ عٌمرم حلقهکني ؟ .
- چاوَم در زبانِ کٌردي بهمعنایِ
چشمانم ميباشد .
خبري از من نیست ؛ بہ خیالِ تو مشغولم ..
گاهي در سیاهیِ شب ، گاهي در
روشناییِ روز .
یکبار از رگِ گردن نزدیکتري وٌ یكبار دور
تر از خیال ؛ تو بگو با این خرمنِ
دلتنگي چہکنم ؟ .
وَ خیال داشتنت چہ دلپذیر بود ؛ آنقدر
زیاد که خود را در خیالاتم برایِ
همیشہ گم کردم .
آغوشت ، برایم حٌکمِ آن ساحلي را
دارد ؛ که دریا برایِ رسیدن بہ آن ،
بیامان دستهایش را بہ سمتش دراز
میکند .. 🤍 .
چینیِ چشمهایم شکنندهتر از آن است
کہ تو فکرش را میکني ؛
بیا و کمي آرامتر جانم را بگیر ؛🎐