#حضرت_رقیه_خاتون
مهمان نوازِ بابا...
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
دختر که باشی ،دلت نازک میشود و نگاهت ظرافت ها را جستجو میکند.
کودک که باشی، کاسه ی صبرت کوچک میشود و طاقتت اندک میگردد
زیبا که باشی، به رخساره ات حساس میشوی و رنگِ رویت دغدغه ات میگردد.
شاهزاده که باشی ، به طبع شاهانه ات خو میگیری و غرور و عزتت ،چو جان ، محافظ میشوی.
نازدانه که باشی، ناز کردن شیوه ات میشود و به هر نازی، خریداری خواهانی.
شیرین زبان که باشی ، مرغ خوش الحانی میشوی که دل از دلدادگانت میبری.
رقیه باشی و کنج خرابه به خواب رفته باشی
دلتنگ باشی و خواب پدر دیده باشی،
از خواب پریده و رویایت بر دامن دیده باشی
آن وقت چه میشود؟
حق است که لکنت زبان بگیری، حق است نه قلبت در سینه آرام داشته باشد و نه مردم چشمت در کاسه قرار
حق داری بر گیسوانت چنگ زنی، حق داری مشت بر دهانت کوبی
حق داری چو مرغ نیم بسمل پرپر زنی...
خرابه را قیامتی به پا شده و آشوبی به جان دخترک افتاده
کعبه ی آمالش از ره رسیده است و رقیه دنبال لباس احرامی ، تا طواف کند سر پدر را
مهمانش ز در آمده و پریشان که چگونه مهیّا شود استقبالش را
آتش اضطراب به جانش افتاده و دل کوچکش بی قرار
چه نقشه ها که به خیالش بر دیدن بابا نکشیده بود و چه مهمان نوازی ها که به عالم رویا از پدر نکرده بود
لحظه ی وصالش سررسیده و صدکارِ به انجامنرسیده دارد
دامان عمه میگیرد، کودکان قافله را نگاه میکند،
_چه قدر کار بر سرم ریخته ، به کدامشان رسیدگی کنم
باید گیسوان پریشانم مرتب کند تا بابا نبیند آشفته حالیم را
باید دستی به رویم بکشم ، تا باز به نرگس چهره ام دلبری کنم بابا را
باید لباسم را سر و سامانی دهم، بابا نبیند خاک های نشسته بر دامانم را
آبله های کف پارا چگونه از پدر پنهان کنم،؟باید به گوشه ی پیراهن سوخته ام پای کوچکم مخفی سازم
نیلوفر رویم را چه چاره سازم؟ باید همچو فاطمه از پدر رو بگیرم
آه عمه، لکنت زبانم چه کنم؟ میخواستم برای پدر بلبل زبانی کنم، دندان شکسته ام ، کجای دلم بگذارم
باید از عمه حلالیت بطلبم، باید ضربهای تازیانه که سپرم شد عذر خواهی کنم
باید برادر را دلجویی کنم، باید دلش را به اشکهایی که به دست بسته بر ضربهای صورتم خورد، مرهم نهم
کاش کودکان شامی خواب نبودند
باید بیدارشان کنم و بابایم نشانشان دهم، باید صدق گفتارم ثابت کنم
آه راستی، باید زجر را صدا زنم، باید دستان زمختش به بابا نشان دهم
عمه کودکان قافله از خواب بیدارکن، باید قصه ی ناتمام شبانه ام برِشان ، به سرانجام رسانم
باید بخوانم:
قصه ی ما به (سر) رسید
رقیه هم به بابایش رسید....
✍چشم_انتظار
@deldadegi
دلدادگی💙