سیزده بار اگر جان بستانی از من
باز تا زنده شوم با تو گره خواهم خورد
|سیدصادق رمضانیان
یک غروبهایی دلم میخواهد فقط خوابِ خواب باشم: غروب عاشورا، غروب آخرین روز تابستان و غروب سیزدهبهدر. یک غروبهایی دلم میخواهد ذهنام خاموش باشد، لوح سفید باشد و بیکارکرد. غروبهای سیزدهبهدر بعضی از یادها و غمها میآیند توی جانات و چراغهای دلتنگی را یکی پس از دیگری روشن میکنند. غروبهای سیزدهبهدر گلوی آدم هُری بغض میکند. غروب سیزدهبهدر بچهایست نُهساله که دارد یواشکی پیک شادیاش را توی باغچهی خانهی خالهاش چال میکند تا بگوید پیکام را گُم کردهام. غروبهای سیزدهبهدر ترافیکِ خاطراتِ ناخوش است. راهبندانی که خیال بازشدن ندارد و آدم کلافه و نالان فقط بهیاد میآورد و مدام غم میزاید. غروبهای سیزدهبهدر، دلم میخواهد خواب باشم. یک خواب عمیق که توی آن خبری از هیچ رؤیا و کابوسی هم نیست. از این خوابها که انگار به جهان دیگر سفر کردهای . غروبهای سیزدهبهدر سگیست که میداند صاحبش وسط یک ناکجاآباد رهاش کرده اما نمیداند چرا! غروبهای سیزدهبهدر مردیست که نمیداند چرا میخواهد سگ باوفایش را وسط ناکجاآباد رها کند. غروبهای سیزدهبهدر، خورشید پایش را روی زمین میکوبد و از آمدن ماه لجاش میگیرد. غروبهای سیزدهبهدر تمام میشوند اما کُند و با راهبندانی از خاطرات خوشِ خیلیِ دور که میدانی چهقدر حالا دیگر دیر شده. اوهوم، غروبهای سیزدهبهدر یعنی همین؛ همینکه “انگار خیلی دیر شده است.”
[عمادرضایینیک]
زِندگی، قبل از هرچيز زندگیست.
گل می خواهد،
موسيقی می خواهد،
زيبايی می خواهد.
زندگی حتی اگر يكسره جَنگيدن هم باشد،
خَستگی در كردن می خواهد.
عطر شمعدانی ها را بوييدن می خواهد.
خشونت هست، قبول؛
اما خشونت، اصل كه نيست، زايِده است، انگل است، مَرَض است.
ما بايد به اصلِمان بَرگرديم.
زَخم را كه مَظهر خشونَت است با زَخم نمی بندند؛
با نوارِ نرم و پنبه پاک می بندند،
با مُحبت،
با عِشق . . .
[نادر ابراهیمی]
🌱
« قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ... »
نگاههای انتظارآمیز تو را به سوی آسمان میبینیم!
- خداوند ، سوره بقره ، آیه۱۴۴ -