تو، در آن بیابان، تنها ماندی؛ لیکن، امیدوار. آنها، با آنهمه طلسم، قدرت و نیرو، ناامید، بر روی نیزه و شمشیر، تکیه میدادند. تو، یک مرد، یک چراغ. آنها، مردهها، مدفون ظلمت و تاریکی، نگهبانِ گور خویش. و تو، پیروزی. ظلمت، در انتظار پرتو مشعلهاست. در انتظار شعلهی بیپرواست.
_ علی صفائیحائری، عاشورا
من احساس عشق را تجربه نکردهام...
اما گاهی حسرت آن دستی را میخورم
که حسین (ع)
بر صورت حر و جون کشید...
_ استاد علی صفایی حائری
خُذنـی الکربلاء یاحسیـن حیث الحیاة فی تعود
حسیـن جانم
مرا با خود به کربلا ببر
جایی که زندگی به من بازمیگردد💚
راوی میگه؛ ما نوجوانی را ديديم سوار بر اسب
که به سر به جاى كلاه عمامه بسته است ...
"بست عمامه همه یادِ جمل افتادند ! "
به پايش چكمه اى نيست وكفش معمولى به پا دارد
و نقل میکنه: گويى این پسر پاره اى از ماه بود ... !
با اسب به روی بدنش افتادند
با کینه ی بابا حسنش افتادند
گرد و غبار که فرو نشست امام حسین کنار قاسمش بود، در حالی که او از شدت درد پایش را بر زمین می سایید...
او را خودِ حسین گرفته است در بغل
"قاسم" رسیده است به احلی من العسل...
#ابن_الحسن
[از کانال سکوت]
تکرار کن با خودت:
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ
الَّتي تُحْرِمُنِیَ الْحُسَیْنْ
ـ خدایا گناهانی را که مرا از
حسین(ع)محروم میکند ببخش...