eitaa logo
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
5.2هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
1.5هزار ویدیو
17 فایل
- 𝗜𝗻 𝗧𝗵𝗲 𝗻𝗮𝗺𝗲 𝗼𝗳 𝗚𝗼𝗱🌠 - 𝘋𝘦𝘭𝘪𝘣𝘢𝘭 𝘓𝘰𝘶𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘔𝘪𝘯𝘥𝘴 -🫶🏼 آدمـا هیچـوقت از بین نمیرن اونا تبدیل به یک آهنگ میشـن و میرن تو پلـ🎧ـی لیستت. - - - جایی برای افکار شما💘 #𝗖𝗿: @bavan_84
مشاهده در ایتا
دانلود
نتیجه ی همه ی استخاره ها "خیر" است اگر به نیت وا شوند قرآن ها...
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
#ادامه_پارت_2 قطع میکنید میمیرن اقاجون گفت ما درخت های پیر و که مثل من دیگه اخرای زندگی شونه قطع می
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 قلم_غمگین_ترین_غزل از همون بالا پیکان عمو جواد رو توی کوچه دیدم ،درست حدس زده بودم زن عمو حلیمه رو از بیمارستان آورده بودند....آقاجون و بچه ها به استقبالشون رفتند ...مامان و بابا احمد وعموجواد و زنعمو حلیمه با یه قنداق سفید زیر چادرش از ماشین پیاده شدند...آقاجون یکی از مرغ های چاق وچله ی باغ رو جلوی پای زنعمو حلیمه و نوزادش سر برید من از ذوق اینکه یه پسر بچه دیگه بهمون اضافه شده و جمعمون قوی تر میشه برای جنگ با بچه های کوچه بالایی با خوشحالی زیادی پله هارو پایین اومدم و از بین شلوغی خودم رو به زن عمو حلیمه رسوندم که توی حیاط به سمت اتاق حرکت می‌کردند و مشغول صحبت باهم بودند...هی کنار زن عمو بالا و پایین میکردیم و دائم میپرسیدم... زن عمو پسره؟ زن عمو پسره؟...انقد سرو صدا بود که زن عمو متوجه ما نمیشد... مامان جون با ذغال و اسپند به طرف زن عمو اومد و با لبخند همیشگیش و صلوات های پی در پی اش اسفند رو دور قنداق و زن عمو چند بار چرخاند...همه وارد خانه شدند گوشه اتاق رو تخت چوبی برای زن عمو حلیمه رخت خواب نرم گرمی پهن کردند و پنکه نفس بریده رو که مثل پیکان عمو جواد روبه موت بود رو به روی زن عمو گذاشتند..مادرجون از کاچی خوشمزه اش توی کاسه چینی گلدارش ریخت و برای زن عمو حلیمه آورد.. همه مشغول صحبت بودند که فرصت رو پیدا کردم که برم پیش بچه و ببینم پسره یا نه..طرف قنداق بچه رفتم پتوی سفید ش رو خیلی آروم کنار زدم صورت کوچولو و لپ های بامزه ای داشت مژه هاش هم خیلی بلند بود اومدم کلاه ش رو از سرش دربیارم تا موهاشو ببینم که یک دفعه تکون خورد و ازخواب پرید و سریع زد زیر گریه ..همه نگاه شون به من برگشت ..من هم از ترس ها و واج نگاه شون میکردم ..از ترس گفتم بخدا من کاری نکردم خودش بیدار شد ..زن عمو بغلش کرد تا بهش شیر بده مامان مرضیه هم چشم غره بهم رفت و چپ چپ نگاهم کردکه سرم و پایین انداختم و رفتم پیش مامان جون نشستم ،مامان جون دستی به سرم کشید و به مامان مرضیه گفت عه چکارش داری بچه میخواد دختر عموشو ببینه با شنیدن دختر عمو فهمیدم...ای دل غافل دختره با گلرخ میشن دوتا و هی گریه میکنن منه بدبختم باید نگهشون دارم...همه کشتی هام باهم یکجا غرق شدند ..از ناراحتی اخم هام توهم رفتند و بلند شدم به حیاط رفتم و مشغول بازی با توپم شدم نوید و نیما هم اومدند و باهم گرم بازی شدیم ..گاهی توپ به در یا پنجره میخورد و مامان مرضیه هی تذکر میداد که انقد شلوغ نکنین بچه خوابیده.. پام رو از حرص رو زمین کوبیدم ...تو دلم گفتم خوابیده که خوابیده...اَه ..از موقعی که اومده اصلا نمیزاره شادی کنیم..تازه پسرم نیست نمیشه باهاش بازی کرد اصلااا دوستش ندارم.. زشتِ نِق نِقو... با حرصم رفتم توی حوض و تیله هام رو جمع کردم و با نوید و نیما به خونه رفتیم نزدیک های غروب بود که شروع به تیله بازی توی اتاق کوچیک بچه ها کردیم امید و گلرخ هم بهمون اضافه شدند..‌کنار هم نشستیم و تیله هارو با فاصله نسبتا کمی از خودمون روی موکت قهوه ای رنگ اتاق چیدیم و چند تا از تا از اون هارو هم توی دست مون نگه داشتیم عمو جواد با دیدن ما خنده ای کرد با گفت جا باز کنین که عمو جوادتونم اومد ...مارو کنار زد و بین مون نشست با اعتماد به نفس همیشگی اش دوتا از تیله هارو از دست من گرفت یک چشمش رو به علامت نشونه گیری بست و با پرتاب اول همه تیله هارو ریخت بعد روبه ما ژست قهرمانانه ای گرفت و نیش خندی زد و گفت جمع کنید بابا هیچکس نمیتونه آقاجون رو ببره ...ما از اینکه یه همبازی کاربلد پیدا کرده بودیم از سر ذوق و انرژی که عمو جواد بهمون داده بود نا امید که نشدیم هیچ با قدرت بیشتری رقابت رو با عموجواد شروع کردیم انگار مسابقه جام جهانی بود انقدرکه با جدیت بازی میکردیم تا روی عموجواد رو کم کنیم.. بین بازی نق نق های دختر عموی جدید مونم میشنیدیم ...فقط هم گریه میکرد ولی همه قربون صدقه اش می‌رفتند و دورش میچرخیدند... موقع شام شد بساط بازی رو با اینکه نمی‌خواستیم جمع کردیم و رفتیم به دل گشنه مون برسیم... کلم پلوی خوشمزه مامان جون رو با دوغ محلی و سالاد شیرازی مامان پز خوردیم و بعد از شام آقاجون تصمیم گرفت توی گوش این دختر عموی نق نقو ی ما اذان بگه و اسمش رو انتخاب کنند... 🌱🍂 @kilishai
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عطر_ماه #به قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_3 #دچار از همون بالا پیکان ع
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 زنعمو حلیمه نوازد یک روزه اش رو روی دست گرفت و به سمت آقاجون رفت اقاجون با همون خنده ی شیرین همیشگی اش بچه رو بغل کرد لپ های سفید و سرخش رو که مثل سیب قندی های کوچک و شیرین باغ بود رو بوسید الهی بگردم دخترمو... رو به ما گفت فقط نقاشی خدا رو ببینید! از فرشته بودن فقط دوتا بال نداره...‌ با همون لبخندی که به لب داشت رو به زن عمو حلیمه و عمو جواد کرد و گفت خب مامان باباش اسم این گل دختر مون و چی میزارن؟!... عموجواد و زن عمو حلیمه با لبخند بهم نگاه کردن که نشان از هم عقیده بودنشون داشت بعد عمو جواد رو به آقا جون گفت هرچی شما بگین ...اقاجون گفت نمیشه که بابا جان دختر شماست ... زن عمو حلیمه این بار گفت ما دوست داریم اسمش رو شما انتخاب کنید... اقاجون با نگاه پر از محبت به پسر و عروسش چشم به صورت بچه یِ روی دست هاش دوخت و بعد از چند ثانیه گفت بخاطر صورت زیبایی که خانم داره اسمش رو ماهرو میزاریم... زن عمو حلیمه لبخندی از روی رضایت به روی لب هایش نشست انگار در اسم ها و کلمات ذهنش اسمی برازنده ثمره زندگیش طلوع کرده بود... همه با صلواتی شیرینی انتخاب این اسم رو چند برابر کردند .... اقاجون گوش های ماهرو رو به لب هایش نزدیک کرد..... ماهرو نِق نق های کوچکی میکرد و دست ها و پاهای کوچک رو مدام حرکت میداد اقاجون چشم هاش رو بست و شروع به گفتن اذان کرد ... الله اکبر .. الله اکبر ...اشهد ان لا اله الله... با صدای نسبتا بلندی توی گوش ماهرو تکرار میکرد و هر لحظه رایحه ای از آسمان در تن کوچک بچه ای یک روزه جاری میشد و نبض ها و رگ ها و مخصوصا قلب اون اولین بار بود با تلألو نور از آسمان...فراتر از آسمان جان میگرفت و پوست می انداخت...این رو از قطع شدن گریه اش و آرام شدن دست ها و پاهایش میشد تماشا کرد ... از حرکت چشم های کوچک نیمه بازش که به یک جا خیره شده بودند و نشان از اُنس آن با نام مبارک الله بود... بعد از تمام شدن اذانِ آقاجون ، همه باری دیگر صلوات فرستادند و آقاجون بوسه ای به پیشونی کوچکش زد بچه ای که معطر به رایحه ای از جنس نور شده بود دست به دست به آغوش مادرش بازگشت و طولی نکشید که از آرامشش بدون لالایی مادر به خواب رفت... دوباره همه گرم صحبت شدند و مامان جون با نون روغنی های خوش عطرش از همه پذیرایی کرد... نیما و امید مشغول کشیدن نقاشی بودند و گلرخ روی پای مامان مرضیه عروسک به دست به خواب رفته بود چشمم به رختخواب های اتاق کناری افتاد و دست نوید گرفتم و به اتاق رفتیم با ذوق و شوق خاصی به نوید گفتم بیا بریم روی رختخواب ها بازی کنیم اون هم خوشحال تر از من قبول کرد و با چشم برهم زدنی از رختخواب ها بالا رفت و اون ها رو به زمین ریخت و قهقه هامون به آسمون رفت..‌ غلت خوردن بین رختخواب ها و بالشت های نرم و خنک و خوش بوی مامان جون توی شب های تابستون ناب ترین لحظات رو برامون توی اون اتاق شلوغ و کوچیک و دنج رقم میزد ..‌ با نوید شروع به کتک زدن هم با بالشت های گلدار و پُر از پر کردیم من سریع برای کمین گرفتن سه تا پتو رو روی خودم انداختم تا از ضربات دشمن (نوید) در امان باشم ، یک دفعه همان صدای هولناک ، صدای آژیر قرمز به صدا درآمد و به دقیقه ای نرسیده همه جا تاریک و غرق در ظلمات شد و آخرین صدایی که شنیدم صدای جیغ گلرخ بود... تا به خودم جنبیدم و پتو های سنگین رو از روی خودم کنار زدم همه به بیرون رفته بودند و خونه غرق در تاریکی بود... نوید هم رفته بود از ترس قلبم لگد هایی بود که به استخوان قفسه سینه ام روانه میکرد هر طور که بود تلاش کردم و با دست گرفتن به دیوار ها و کمد ها خودم رو به در رساندم از حیاطی که غرق در گَرد های سیاه تاریکی شب شده بود خیلی میترسیدم مثل همیشه همه به زیر زمین رفته بودند تا پناه بگیرند و من جرات رفتن به تهِ باغ اون هم توی این ظلمات و صدای انفجار رو نداشتم از ترس دست هایم یخ کرده بودند با صدایی که هر لحظه لرزش در آن بیشتر می‌شد بابا احمدم رو صدا میزدم بابا احمد... بابا احمد...من اینجام بیاین منو ببرید ....بغض هم به صدای ضعیفم اضافه شد یک لحظه مهتاب آسمان به نجاتم آمد دیدم چهره قشنگش رو توی آینه حوض انداخته بود و با ماهی قرمز های حوض آبیِ باغ صحبت میکرد.... قدم های کوچکم بالاخره من رو به کنار حوض رساندند و با ترس کنار حوض نشستم و دست هایم رو روی سرم گرفتم و برای از بین بردن ترسم شروع به صحبت کردن با ماهی قرمز ها شدم.... 🍂🌱 @kilishai✍ 🪄[ تا زمانی که رِسیدَن بِه تُو اِمکان دارَد، زِندگی دَردِ قَشَنگیست کِه جَریَان دارَد]🪄
هدایت شده از .C᭄ڪــانال بےنــامC᭄
بیا ببین عجب تمرین هایی دارهههه🔥 پست هاش حرف نداره محشرههههه😱 دوستم تمرین هاشو انجام داد امروز گفت جذب داشتم😍 فقط یادت باشه اگر عالی و محشر نبود انقد عضوش نبودن پس یه رازی داره که انقد طرفدار داره😉 خب رفیق دیگه چیزی نمیگم خودت بیا ببین😌😎😍 تازه رمان هم اگه بشن ۸۳۰ هدیه پارت بیشتر میزاره:))) همون رمانی که همه دنبالشن.... https://eitaa.com/joinchat/465567937C5d5e388413
دلتنگ توأم مانند دلتنگی ِ غریب آنگاه که تبار و دیارش را به یاد بیاورد...» 🌱
با من و قلبم کمی از عشق صحبت کن فقط! با کشاورزان قحطی دیده از باران بگو...
عادت شده هر شب، من و تنها بنشینیم و غزلپاره بخوانیم
همیشه اگه به کسی حسی هرچند کم پیدا می‌کرد هیچ وقت به زبون نمی‌آورد که مبادا یارو فکر کنه خبریه و دور برداره آخه تاجر بزرگ شهر بود... اما یه روز یک جا به معنای واقعی دچار شد:) از کم طاقتی به خودش گفت...اصلا باید بدونه خبریه! شتر سواری که دولا دولا نمیشه! پس پای عشق که وسط بیاد غرور سربریده میشه رفقا...هی نگید عاشق و مغرور بود حرفی نزد:)
من نمیگویم زیان کن یا به فکر سود باش ای ز فرصت بی خبر در هرچه هستی؛زود باش:)
‍اگہ‌ ‍ق‍ر‍ار ‍با‍شہ‌ ‌‍کہ ‍هم‍‌یشہ‌ ‍ب‍‌ود‍ن‍‌مو ‍به‍‌ت ‍‍یاد‌‍آری ‍ک‍‌نم ، ‍تر‍ج‍‌یح ‍م‍‌ی‍‌دم #‍فر‍ام‍‌و‍ش ‍شم . @kilishai
‌ اذی‍‌ت ک‍‌ردن ی‍‌ه ن‍‌ف‍‌ر ب‍‌ا ن‍‌ق‍‌ط‍‌ه ض‍‌ع‍‌ف‍‌ش ن‍‌ام‍‌ردی ت‍‌ری‍‌ن ک‍‌ار دن‍‌ی‍‌اس‍‌ت . . ! @kilishai