من نمیگویم زیان کن یا به فکر سود باش
ای ز فرصت بی خبر در هرچه هستی؛زود باش:)
#بیدل
اگہ قرار باشہ کہ همیشہ بودنمو بهت یادآری کنم ، ترجیح میدم #فراموش شم .
@kilishai
اذیت کردن یه نفر با نقطه ضعفش نامردی ترین کار دنیاست . . !
@kilishai
شبیه ناصرالدین شاه ناخن می کشم بر دل
چه امضایی شب مستی ما دزدیده شد از ما
#حامد_عسکری
ما حسرت و دلتنگی و تنهایی «عشقیم»
یعقوب پسر دید ... زلیخا که جوان شد ،،،
#حامد_عسگری
شبیهِ کودکی پیشِ رفیقانش زمین خورده
درونم بغضِ بی رحمی ست
اما کم نیاوردم...
#سید_سعید_صاحب_علم
عشرتی دارم به یاد روی آن گل در قفس
عشق افکنده است با یوسف به یک زندان مرا
#رهی_معیری
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عطر_ماه #به_قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_4 #دچار زنعمو حلیمه نوازد
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕
#رمان_عطر_ماه
#به_قلم_غمگین_ترین_غزل
#پارت_5
انگار ماهی ها هم برای آرام کردن من دست به کار شده بودند ،نسیم نیز..!
نسیم با نوازش کردن موهایم و ماهی ها با رقصیدن در نور ماه..
با هر صدای انفجار خشت هایی نفرت رنگ را از این هواپیما های سیاه در شهر قلبم روی هم میچیدم تا خانه ای از خشم شود و شجاعتم رو برای جنگیدن با آن ها چند برابر کند...
برای جنگیدن با هواپیماه هایی که پدر علی رو کشتند، خونه عمه فاطمه رو خراب کردند،شیشه های خونه مون رو شکستند، عمو محسن رو ازمون دور کردند...
از ناراحتی و خشم به خودم میلرزیدم که متوجه حضور عمو جواد شدم
با نگرانی توی حیاط دنبال من میگشت و کُمیل کنان همه جارو نگاه میکرد و میچرخید
با خوشحالی داد زدم
عمو من اینجام
صدایم رو شنید و سریع به سمتم اومد خم شد رو دست های یخ زده اوم رو گرفت و گفت
کجایی پسر؟! مردیم از نگرانی!
از خوشحالی با بغض عمو جواد رو محکم بغل کردم و زدم زیر گریه ...گفتم
عمو من از بمباران خیلی بدم میاد....چرا هیچکس این هواپیما هارو خراب نمیکنه؟...
عمو که میخواست حال منو و عوض کنه منو از خودش جدا کرد و دستهامو گرفت با خنده ای شیطنت آمیزی گفت
عه عه! مگه مرد گریه میکنه... اینجوری میخوای پهلوون بشی...
ببین منو...این هواپیماه ها انقد از بچه هایی مثل تو میترسن...بعد تو گریه میکنی؟!
از حس خوبی که عمو جواد به قلب ترسیده کوچکم روانه کرد بود صورت خیس از اشکم رنگ لبخند گرفت ...
و عمو جواد با خنده ای گفت حالا شد...
بوسه ای به سرم زد و منو بغل گرفت به سمت زیر زمین ته باغ حرکت کرد منم سرم رو روی شونه هاش گذاشتم و به آسمونی که غرق در ستاره شده بود خیره شدم....
با صدای طفل نق نقویِ زن عمو☹️😐 از خواب شیرین زیر پنکه ی پیر خونه مامان جون با ناراحتی زیاد بیدار شدیم ... زن عمو و مامان مرضیه کنار گهواره ماهرو دورش میچرخیدند و سعی در آروم کردنش داشتند و مامان جون آب قند به دست قربون صدقه اش میرفت...
تو ی دلم گفتم ای خدا زودتر بمب باران تموم بشه همه بریم خونه های خودمون ...دیگه صدای این بچه رو نشنویم فقط..😩
دستم و از زیر چونه ام برداشتم پوفی کشید
به سمت حوض راه افتادم تا دست و صورتم رو بشورم
نوید و نیما هم پشت سر من راه افتادند
نوید و نیما هم از اینکه با گریه ماهرو بیدار شده بودند پکر و خوابالو بودند
شیطنتم گل کرد و شروع به پاچیدن آب بهشون کردم
که اول با حرص نگاهم کردند ولی با خنده من اونا هم خندیدند و به دنبال من دویده تا تلافی کنند
جیغ هایی بود که میکشیدم...
بالاخره من رو گرفتند و روی دست بلند کردند تا به داخل حوض بیندازند
از اون ها خنده و از من التماس
که بالاخره صدای در نجاتم داد
همگی به سمت در حیاط رفتیم و در حیاط رو باز کردیم...
عمو محسن....خوب ترین ،قشنگ ترین،قوی ترین ،پهلوان ترین عموی دنیا اومده بود مرخصی با ساک و لباس های خاکیش جذاب تر هم شده بود...
با دیدنش فرصت سلام دادن بهش ندادیم و جیغی از خوشحالی کشیدیم و خودمون رو توی بغلش انداختیم ...
عمو محسن که از دیدن ما خوشحال و ذوق زده شده بود دست هاش رو دور ما حلقه کرد و نشست
سلااااام پهلوون های خودمم
فداتون بشم ...اقا نیما رو ببینم....نوید دایی کجا رفتی...آقا کمیل خودم چطوره؟
با خنده ای به سر همه مون بوسه ای زد و دونه دونه مارو از خودش جدا کرد....
نیما و نوید که از خوشحالی همش بالا و پایین میپریدند و میگفتند عمو بریم بگردیم عمو بریم.منم نشسته بودم روی پاهاش و هی صورت آفتاب سوخته اش رو بوس میکردم و به ریش های بلندش دست میکشیدم..
عمو که با خنده و عاشقانه سعی در آروم کردن ما داشت از ساکش که به رنگ خاک بود فرفره های رنگارنگ رو بیرون آورد که ما خوشحالی زیاد تری عمو رو بغل کردیم و ازش تشکر کردیم...عمو محسن که یکمی از دست ما راحت شده بود دست به دیوار از جلوی در بلند شد
که دادش امید هم از نانوايي اومد و با دیدن عمو محسن از تعجب و شادی زیاد هینی کشید و به روبوسی با عمو محسن رفت
عمو محسن دست های مارو گرفت و به سمت خونه حرکت کردیم...
ما از ذوق زیاد کنار حوض و میز کنار درخت گردو مشغول به فرفره بازی شدیم...
عمو محسن وارد اِیوون شد
و با گفتن یاالله وارد خانه شد
مامان جون روی گلیم دست باف خوش رنگش نشسته بود و کَلِه قندی که از سفیدی برق میزد رو خورد میکرد...
با دیدن جگر گوشه اش داخل چارچوب در تکه های نقره ای قند از دستش افتاد....
حسی از تعجب،خوشحالی ،عشق در قلب بزرگش سرازیر شد ...
دست به پشتی قرمز رنگ کنارش گرفت و سعی کرد روی پاهایش با ایستد...
عمو محسن با چشم هایی سرخ از اشک رو به مادرش
گفت
سلام عمرِ محسن!
خوبی بی بی جان؟!
مامان جون لنگ لنگان به سمت پسرش رفت ...خوشحالی و بغض اَمان حرف زدنش نمیداد...
عمو محسن جلو رفت و خم شد و دست مادرش و بوسید و روی چشم هایش گذاشت چندین بار اینکار ...
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عطر_ماه #به_قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_5 انگار ماهی ها هم برای آرام
#ادامه_پارت_5
را تکرار کرد ...انگار درمقابل در آیه های قرآن
را پیدا کرده بود
مامان جون هم بوسه هایی بود که به سر و صورت پسر بلند قد و زیبا یش روانه میکرد...
مثل پروانه دورش میچرخید...
رابطه عاشقانه بین عمو محسن و مامان جون زیبا ترین صحنه های اون خونه باغی رو رقم میزد...
مامان جون انگار خونی بود که در رگ هایش جریان پیدا کرده بود ...از دیدن پسرش سیر نمیشد..
بدون بال داشت پرواز میکرد...
با ذوقی سفره ی صبحانه رو به قشنگ ترین حالت ممکن داخل حیاط پهن کرد و شروع به خوردن صبحانه کنار بهترین عموی دنیا کردیم...
#کپی_حرام
#دُچار 🍂🌱
@kilishai
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
#ادامه_پارت_5 را تکرار کرد ...انگار درمقابل در آیه های قرآن را پیدا کرده بود مامان جون هم بوسه ها
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕
#رمان_عطر_ماه
#به_قلم_غمگین_ترین_غزل
#پارت_6
نزدیک های عصر بود آفتاب مرداد ماه سرتا سر باغ خوش بو و خوش رنگ باباجون رو فراگرفته بود...
مامان مرضیه،زنعمو و مامان جون برای ختم انعام به خونه زری خانم رفتند و ماهرو خانم 😣 رو به من و بچه ها و عمو محسن سپردن و گلرخ با گریه زاری همراه شون رفت...
ماهرو توی گهواره ش آروم به خواب عمیق رفته بود و گه گداری توی خواب میخندید
توی دلم گفتم عجب...
بالاخره ما خنده شمارو دیدیم🤨
حوصله مون سر رفته بود که عمو محسن پیشنهاد داد بریم تو حیاط و هیزم هارو بشکونیم تا هم حوصله مون سر نره هم به بعدا آقاجون راحت تره باشه، ماهم از خدا خواسته شروع به بالا و پایین پریدن کردیم و هی هورا میکشیدیم که
عمو محسن گفت
عه...عجب مگه هیزم شکستن انقد ذوق داره!؟
از لحن بامزه ش خودمون گرفت بود و بیشتر هورا میکشیدیم....
عمو محسن پارچه لنگ مانندی رو از کنار نرده های ایوون برداشت و به کمر بست برای اینکه حمل هیزم ها به کمرش فشار نیاره
روبه ما با همون لبخند همیشگی اش گفت
خب پهلوون ها ی عمو...آماده باشن😊😌همه به ته خونه باغی رفتیم بیشتر هیزم ها اونجا کنار زیرزمین روی هم افتاده بودند و یه لونه برای یاکریم ها درست کرده بودند...
عمو محسن با احتیاط هیزم هارو کنار زد و لونه کوچک یاکریم ها رو بیرو آورد
و بالای در زیر زمین کنار چراغ خاکی و سوخته گذاشت ماهم سعی در اذیت کردن و خراب کردن لونه داشتیم که عمو محسن نذاشت
شروع به جمع کردن هیزم های بزرگ و کوچک کردیم ...ما هیزم های کوچیک رو به بغل مبگرفتیم و به وسط حیاط میاوردیم عمو ی قوی ما هم
هیزم های غول پیکر قهوه ای...
هیزم ها که جمع شد عمو تبر خوش دست و قدیمی اقاجون رو از کنار درخت گردو آورد
و همون دست های قدرتمند و در عین حال مهربونش شروع کرد به شکستن هیزم های دل سخت و محکم
عمو که حسابی خسته شده بود دست از حرف زدن با ما و شاد کردن ما برنمیداشت و هی مارو به حرف میگرفت
از حرف زدن با عمو محسن بیشترین لذت رو میبردیم...
چون انگار قلق مارو بلد بود...
جوری که هیچ وقت از دستش ناراحت نشده بودیم ... با اینکه خیلی اذیتش میکردیم...
یک لحظه با دیدن عمو محسنم یک تصویر قشنگی رو به روی چشم هام تداعی شد..تصویری که همیشه از داستان حضرت ابراهیم که باباجون برام تعریف کرده بود
توی ذهنم ساخته بودم...یک مرد مهربون و قوی که تبر به دست همه بت هارو میشکند...
شایدم ابراهیم ما عمو محسن بود که این تصویر و به جلوی چش هام کشاند
عمو محسن ما برای شاد کردن باباجون تبر به دست گرفته بود و با خستگی زیاد به جون هیزم ها افتاده بود و حضرت ابراهیم هم برای شاد کردن خدا تبر به دست بت هارو میشکست
مشغول بازی با تکه چوب های خورد شده بودیم که یک دفعه صدای در خونه اومد
من به سمت در دویدم و در رو باز کردم
علی بود نوه بتول خانم....
بتول خانم که خانم پیر و تنهایی بود کوچه بالایی زندگی میکرد از بمباران تهران فقط علی برایش به یادگار مونده بود که اون هم برای سیر کردن خودش و مادر بزرگش توی نون وایی شاگردی مش رمضون رو میکرد...
علی باهمون لباسی که اردی بود سراسیمه وارد خونه شد و با گریه گفت توروخدا بیاین کمک.......
مادربزرگم از حال رفته بهوش نمیاد
من هم سریع عمو محسن رو صدا زدم و بدون هیچ دریغی با همون خستگی و گرمایی که داشت پوست شو رو میسوزاند همراه علی و نیما و نوید و امید راهی خونه بتول خانم شدند
منم تا نیمه های راه باهاشون رفتم که یادم افتاد ماهرو توی خونه تنهاست...
با هزار خواهش و التماس از بچه ها خواستم که برن پیش ماهرو و من با عمو محسن برم اما
منو سرکار گزاشتن و سریع از دستم فرار کردند...
من هم با ناراحتی و عصبانیت به خونه برگشتم و از حرصم در خونه رو محکم بستم که صدای گریه ماهرو رو شنیدم...
از شدت کلافگی با دست زدم تو سرم و جلوی در خونه نشستم
اخه این شانسه تو داری کمیل!...
#دُچار 🌱🍂
#کپی_حرام
@kilishai✍
🪄[ تا زمانی که رِسیدَن بِه تُو اِمکان دارَد، زِندگی دَردِ قَشَنگیست کِه جَریَان دارَد]🪄
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عطر_ماه #به_قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_6 نزدیک های عصر بود آفتاب م
ناشناس نویسمون
نظراتتونو بگید راجع به رمان ...
ادامه بدیم رمانو؟؟
https://harfeto.timefriend.net/16669017417363