eitaa logo
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
5.2هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
1.5هزار ویدیو
17 فایل
- 𝗜𝗻 𝗧𝗵𝗲 𝗻𝗮𝗺𝗲 𝗼𝗳 𝗚𝗼𝗱🌠 - 𝘋𝘦𝘭𝘪𝘣𝘢𝘭 𝘓𝘰𝘶𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘔𝘪𝘯𝘥𝘴 -🫶🏼 آدمـا هیچـوقت از بین نمیرن اونا تبدیل به یک آهنگ میشـن و میرن تو پلـ🎧ـی لیستت. - - - جایی برای افکار شما💘 #𝗖𝗿: @bavan_84
مشاهده در ایتا
دانلود
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
#ادامه_پارت_7 تو برو خونه منم میرم دنبال عمو محسنت سریع کتش رو گرفتن و گفتم نه توروخدا باباجون ن
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 سوار دوچرخه داداش امید شدم که سریع تر به خونه زری خانم برم که متاسفانه پام به رکاب نرسید و مجبور شدم از پاهای خسته ام کمک بگیرم😕 تا خونه زری خانم که تقریبا سه چهار کوچه از خونه باغی فاصله داشت دویدم دیگه نزدیک غروب بود هوا خنک تر شده بود بالاخره به خونه زری خانم رسیدم به نفس نفس افتاده بودم دست به دیوار گرفته و آروم آروم خودم رو به در نیمه باز خونه زری خانم رسوندم خانم های محله کم کم بیرون می آمدند از بین در گلرخ رو دیدم که روی پله های سنگی نشسته و مشغول بازی و حرف زدن با عروسکش هست...صدایش کردم با دیدن من لبخندی زد و به طرفم دوید با ذوقی گفت عه! تُمیل تو هم اومدی !! از بین نفس هام گفتم برو مامان و زن عمو و صدا کن بگو ماهرو جاشو کثیف کرده ... گلرخ دستم رو گرفته بود و با اصرار منو رو به داخل برد تا جوجه های خونه زری خانم رو ببینم ... جوجه های کوچولو و طلایی که مشغول خوردن گندم بودند... مامان جون و زن عمو و مامان مرضیه به بیرون اومدن و باهم به خونه باغی رفتیم اقاجون هم به دنبال عمو محسن رفت ماه بین ابر ها گیر افتاده بود و ابر ها مشتاق تر از همیشه به صورت خوش بو و زیبا ی ماه بوسه میزدند ،انگار ماه هم بدش نمی آمد!:) من و بچه ها کنار هیزم های نیمه شکسته نشسته بودیم، منتظر عمو محسن و آقاجون با تکه چوب های شکسته برای گلرخ عروسک چوبی درست میکردم گلرخ چشم هاش از شادی و ذوق برق میزد و گاه و بی گاه دست های کوچکش رو دور گردنم مینداخت و بوسه های کوچکی روی گونه هایم مینشست من هم که غرور برم داشته بود! صدای در زدن آمد مامان جون که مشغول آب دادن به شمعدانی ها بود در رو به روی بابا جون و عمو محسن باز کرد... از حال و احوال بتول خانم پرسید مثل اینکه افت فشار داشته ... بخاطر همین از حال رفته ،عمو محسن بعد از تموم شدن سرم بتول خانم دارو ها و یکسری مواد غذایی براشون خریده و همراه علی به خونه رسونده... با داخل خونه اومدیم عمو محسن مهربون و خسته ما لباس هاشو عوض کرد پیش پدرش نشست....مشغول دل و قلوه دادن 🍁🌱 @kilishai✍ 🪄[ تا زمانی که رِسیدَن بِه تُو اِمکان دارَد، زِندگی دَردِ قَشَنگیست کِه جَریَان دارَد]🪄
گرچه صبح آمد ولی دیشب میان اشک ها در فراسوی خیالت، همچنان جا مانده ام:)))
تو را به آن دلیل دوست دارم که نامش زندگیست❤️💍 ``کلیشه ای🌱``
‌ حال ِ مرا از شعرهایَم بو نخواهی برد، من پشت ِ شعری که نخواهم گفت میمیرم