eitaa logo
پویش دلتکانی
2.1هزار دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
868 ویدیو
59 فایل
📚خانه تکانی دل با کتاب 🌺بیش از ۶٠٠ عنوان کتاب ارسال کادو شده به سرتاسر کشور ☘️کانال مستقیما زیر نظر نویسنده کتاب های یادت باشد، کاش برگردی و هواتو دارم مدیریت می شود آی دی سفارش کتاب @aghigh1369
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 🌸محمود شهبازی در سال 1337 در اصفهان متولد شد. و در سال 1356 جهت ادامه تحصیل در رشته مهندسی صنایع به تهران رفت. او در دوران مبارزات انقلاب نقش مهمی داشت، در جریان بازگشت امام خمینی (ره) به عضویت کمیته حفاظت درآمد، پس از آن به عضویت سپاه 🪖درآمد و ضمن تحصیل در دانشگاه⛪️، در دفتر هماهنگی ستاد کل سپاه فعالیت کرد. 🌸در دی ماه 1360 به همراه چند تن از پاسداران سپاه همدان راهی جبهه‌های جنوب شد و از آغاز تشکیل تیپ 27 محمد رسول الله (ص) در سمت قائم مقام فرماندهی تیپ خدمت کرد. شهبازی در سمت قائم مقام فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله در عملیات فتح‌المبین شرکت کرد. وی سال 1361 در جریان عملیات آزادسازی خرمشهر به شهادت رسید🥀. برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🌸کتاب راز نگین سرخ نوشته‌ی حمید حسام👱‍♂، زندگی‌نامه سردار شهید محمود شهبازی، فرمانده سپاه همدان و جانشین لشکر 27 محمد رسول الله (ص) را روایت می‌کند. 🌸در کتاب راز نگین سرخ، خاطرات شهید محمود شهبازی از زبان خانواده و همرزمانش بیان شده است. حوادث این داستان گوشه‌ای از فراز و نشیب‌های دفاع مقدس می‌باشد که از اولین روز جنگ تا هنگام آزادی خرمشهر را به تصویر می‌کشد. برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🌸«راز نگین سرخ»، کتابی است با موضوع خاطرات شهید «محمود شهبازی»، جانشین فرمانده تیپ ۲۷ محمد رسول الله(ص)، که از قول سردار سرلشکر شهید حاج حسین همدانی به قلم 📝حمید حسام به نگارش درآمده است. این کتاب در سال ۱۳۸۶ اثر برگزیده‌ی کشور در شاخه‌ی مستندنگاری شناخته شد و انتشاراتی چون: فاتحان، صریر، پالیزدار و نشر ۲۷ بعثت، آن را چاپ و منتشر کرده‌اند. برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🌸«راز نگین سرخ» زندگی‌نامه داستانی سردار شهید مهندس محمود شهبازی، فرمانده سپاه همدان و جانشین لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) به قلم حمید حسام است. 🌸کتاب حاوی خاطرات📜 شهید از زبان خانواده و همرزمانش است. حوادث این داستان گوشه‌ای از فراز و نشیب‌های دفاع مقدس از آغازین روز جنگ تا هنگام آزادی خرمشهر را نشان می‌دهد. «کاش یه بارم که شده، لب باز کنی و به من بگی چکاره‌ای؟ معلم👨‍🏫 قرآنی، درس مهندسی می‌خوانی یا یه بسیجی هستی؟ مادر در خیالش با محمود حرف می‌زد. می‌پرسید؛ اما جواب نمی‌شنید. هر بار که او را می‌دید، چشمانش نور می‌گرفت، لبش به خنده 😆وا می‌شد؛ اما گوشهٔ دلش همچنان نگران او بود. فکر بدرقه عذابش می‌داد. دستپاچه می‌شد و می‌زد به حیاط یا زیر سر در می‌ایستاد؛ با قرآن و اسپند؛ اما این دفعه دل و دماغ دفعات قبل را نداشت. نشست کنار حوض. این پا و آن پا کرد و منتظر محمود ماند. باز طاقت نیاورد. چشمش👀 به آبپاش پلاستیکی افتاد. بلند شد و دست‌های لرزانش را دور دستهٔ پلاستیکی آن حلقه کرد و گلدان‌های🪴 قد و نیم‌قد حیاط را یکی‌یکی آب داد؛ اما باز غرق در خیال محمودش بود. ذهن ناآرام او زندگی نوجوانی و جوانی فرزندش را در بستر زمان مرور می‌کرد… تا شرشر آبی که از دهانهٔ گلدان سرریز شده بود و روی پله‌ها می‌ریخت، او را به خود آورد.» برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🌸سرلشکر شهید حاج حسین همدانی👱‍♂؛ یک بار محمود شهبازی انگشتری💍 به من هدیه کرد و من خاطره این انگشتر عقیق را برای حمید و حسام تعریف کردم. آقای حسام گفت سوژه بسیار خوبی برای نگارش یک داستان است و آن را دستمایه نوشتن رمان «راز نگین سرخ» کرد. و محمود شهبازی ستاره «راز نگین سرخ» شد. برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🌸کف پاهایش از خون 🩸دَلَمه بسته بود. جای تاول‌ها می‌سوخت، انگار پا🦶 برهنه روی خرده شیشه می‌دوید. قلبش🫀 می‌خواست از سینه‌اش بزند بیرون، اما وقتی می‌دید👀 که بقیه هم به شوق😄 رسیدن به کارون می‌دوند، او هم می‌دوید. فقط نمی‌خواست باور کند که صبح شده. خورشید☀️ داشت از روی کارون بلند می‌شد و از نخلستان‌ها🌴 قد می‌کشید. لابد با روشن شدن هوا باقری گزارش منطقه را می‌برد پیش آقا محسن و او هم می‌برد پیش امام. برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🌸شبحِ خاکریز بلند لب جاده که مثل یک دیوار جاده را پشت خود پنهان کرده بود، به خاطرش آمد. غوغای فکر و اندیشه، خستگی راه و زخم پا🦶 را از یادش برده بود. گام‌هایش را بلندتر برداشت. بوی نخل🌴 سوخته و ماهی که به دماغش 👃رسید گُل از گُلش وا شد. خودش را میان نخلستان🌴 حاشیۀ رود دید. از موی سر تا کف پایش غرق عرق شده بود؛ درست مثل بقیه. قایق را که دید ایستاد. زانوهایش شل شد و حس کرد که پاهایش به زمین میخ شده است. برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🌸سکاندار قایق 🚤را روشن کرد. با صدای موتور چند گراز🐗 از لابه‌لای نخل‌ها🌴 بیرون زدند و رَم کردند و هر کدام به سمتی دویدند. گرازها 🐗که دور شدند، شهبازی صورتش را به سمت بقیه چرخاند و گفت: «سوار شین.» 🌸عیوضی زودتر از بقیه بلند شد. پشت کله‌اش را خاراند و پرسید: «حالا که رسیدیم اینجا بهتر نیست اون نمازی رو که در حال دویدن خوندیم دوباره بخونیم؟» 🌸شهبازی لبخندش را صمیمانه‌تر کرد و گفت: «نمازتون قبول... حالا تو قایق 🚤دعا کنید که برادر باقری نرفته باشه خدمت امام بجنبید.» برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🌸همه سوار قایق🚤 شدند. سکاندار گاز قایق را گرفت به سمتی که قرص سوزان خورشید ☀️چشم‌ها 👁👁را می‌زد. امواج سفید آب هم مثل خون🩸، سرخ شده بود و چشم‌هایی را که از خستگی و بی‌خوابی گُر گرفته بود، آزار می‌داد. فقط چشم عیوضی بود که با بالا و پایین شدن قایق، باز و بسته می‌شد. کم‌کم سرش چرخید روی شانۀ شالی. قایق که به ساحل دار خوین رسید چشم شهبازی به قیافۀ آشنای جیپ فرماندهی تیپ افتاد. نمی‌توانست باور کند، باقری و متوسلیان را می‌دید. پشت سر هم چند پلک زد و با شتاب از قایق پرید روی نیزارهای لب ساحل. برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🌸«همدانی آخرین قطره‌های آب💧 را مزمزه کرد و قمقمه را انداخت پایین کوه. باز هم دکمة بی‌سیم را فشار داد: «محمود محمود، حسین...» 🌸ـ محمود به گوشم، خسته و تشنه که نیستی حسین جان؟ 🌸ـ می‌دونی که هستم. 🌸ـ پس بذار یه قصه برات تعریف کنم. 🌸همدانی عصبانی😡 شد: «تا الان سه روز و دو شبه که این بالا با این جانورا می‌جنگیم. نه آب هست نه نارنجک، توی این حال و وضع می‌خوای قصة حسین کُرد واسمون بگی؟!» 🌸ـ نه، اتفاقاً قصة حسین همدانی رو می‌خواستم بگم... با انبوه نیرو‌هایی که داره به کمکش میاد. برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🌸همدانی عصبانی‌تر 😡شد: «حاج محمود، گوشام از صدای نارنجک کیپ شده. دل و دماغ شوخی ندارم. بگو نیرو کِی می‌رسه؟» 🌸ـ مطمئن باش راست می‌گم. موجی نیستم که توی این شرایط شوخی کنم. دارم از این پایین می‌بینم که شما چه کولاکی می‌کنین. 🌸ـ پس نیرو کی میاد. مگه قبلاً نگفته بودی که... 🌸ـ میاد، یقین داشته باش میاد. اصلاً شاید اومدن، شاید هم تو راهن. 🌸همدانی گیج و کلافه شد. دست آخر با التماس گفت: «ببین حاج محمود، نمی‌خوام تنگه رو راحت رها کنم. اگه پنجاه نفر، فقط پنجاه نفر رو بفرستی اینجا کمک ما...» 🌸صدای همدانی یکباره قطع شد. برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا