#معرفی_کتاب📚
#راز_نگین_سرخ
🌸سرلشکر شهید حاج حسین همدانی👱♂؛ یک بار محمود شهبازی انگشتری💍 به من هدیه کرد و من خاطره این انگشتر عقیق را برای حمید و حسام تعریف کردم. آقای حسام گفت سوژه بسیار خوبی برای نگارش یک داستان است و آن را دستمایه نوشتن رمان «راز نگین سرخ» کرد. و محمود شهبازی ستاره «راز نگین سرخ» شد.
برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#برش_کتاب📚
#راز_نگین_سرخ
🌸کف پاهایش از خون 🩸دَلَمه بسته بود. جای تاولها میسوخت، انگار پا🦶 برهنه روی خرده شیشه میدوید. قلبش🫀 میخواست از سینهاش بزند بیرون، اما وقتی میدید👀 که بقیه هم به شوق😄 رسیدن به کارون میدوند، او هم میدوید. فقط نمیخواست باور کند که صبح شده. خورشید☀️ داشت از روی کارون بلند میشد و از نخلستانها🌴 قد میکشید. لابد با روشن شدن هوا باقری گزارش منطقه را میبرد پیش آقا محسن و او هم میبرد پیش امام.
برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#برش_کتاب📚
#راز_نگین_سرخ
🌸شبحِ خاکریز بلند لب جاده که مثل یک دیوار جاده را پشت خود پنهان کرده بود، به خاطرش آمد. غوغای فکر و اندیشه، خستگی راه و زخم پا🦶 را از یادش برده بود. گامهایش را بلندتر برداشت. بوی نخل🌴 سوخته و ماهی که به دماغش 👃رسید گُل از گُلش وا شد. خودش را میان نخلستان🌴 حاشیۀ رود دید. از موی سر تا کف پایش غرق عرق شده بود؛ درست مثل بقیه. قایق را که دید ایستاد. زانوهایش شل شد و حس کرد که پاهایش به زمین میخ شده است.
برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#برش_کتاب📚
#راز_نگین_سرخ
🌸سکاندار قایق 🚤را روشن کرد. با صدای موتور چند گراز🐗 از لابهلای نخلها🌴 بیرون زدند و رَم کردند و هر کدام به سمتی دویدند. گرازها 🐗که دور شدند، شهبازی صورتش را به سمت بقیه چرخاند و گفت: «سوار شین.»
🌸عیوضی زودتر از بقیه بلند شد. پشت کلهاش را خاراند و پرسید: «حالا که رسیدیم اینجا بهتر نیست اون نمازی رو که در حال دویدن خوندیم دوباره بخونیم؟»
🌸شهبازی لبخندش را صمیمانهتر کرد و گفت: «نمازتون قبول... حالا تو قایق 🚤دعا کنید که برادر باقری نرفته باشه خدمت امام بجنبید.»
برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#برش_کتاب📚
#راز_نگین_سرخ
🌸همه سوار قایق🚤 شدند. سکاندار گاز قایق را گرفت به سمتی که قرص سوزان خورشید ☀️چشمها 👁👁را میزد. امواج سفید آب هم مثل خون🩸، سرخ شده بود و چشمهایی را که از خستگی و بیخوابی گُر گرفته بود، آزار میداد. فقط چشم عیوضی بود که با بالا و پایین شدن قایق، باز و بسته میشد. کمکم سرش چرخید روی شانۀ شالی. قایق که به ساحل دار خوین رسید چشم شهبازی به قیافۀ آشنای جیپ فرماندهی تیپ افتاد. نمیتوانست باور کند، باقری و متوسلیان را میدید. پشت سر هم چند پلک زد و با شتاب از قایق پرید روی نیزارهای لب ساحل.
برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#برش_کتاب📚
#راز_نگین_سرخ
🌸«همدانی آخرین قطرههای آب💧 را مزمزه کرد و قمقمه را انداخت پایین کوه. باز هم دکمة بیسیم را فشار داد: «محمود محمود، حسین...»
🌸ـ محمود به گوشم، خسته و تشنه که نیستی حسین جان؟
🌸ـ میدونی که هستم.
🌸ـ پس بذار یه قصه برات تعریف کنم.
🌸همدانی عصبانی😡 شد: «تا الان سه روز و دو شبه که این بالا با این جانورا میجنگیم. نه آب هست نه نارنجک، توی این حال و وضع میخوای قصة حسین کُرد واسمون بگی؟!»
🌸ـ نه، اتفاقاً قصة حسین همدانی رو میخواستم بگم... با انبوه نیروهایی که داره به کمکش میاد.
برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#برش_کتاب📚
#راز_نگین_سرخ
🌸همدانی عصبانیتر 😡شد: «حاج محمود، گوشام از صدای نارنجک کیپ شده. دل و دماغ شوخی ندارم. بگو نیرو کِی میرسه؟»
🌸ـ مطمئن باش راست میگم. موجی نیستم که توی این شرایط شوخی کنم. دارم از این پایین میبینم که شما چه کولاکی میکنین.
🌸ـ پس نیرو کی میاد. مگه قبلاً نگفته بودی که...
🌸ـ میاد، یقین داشته باش میاد. اصلاً شاید اومدن، شاید هم تو راهن.
🌸همدانی گیج و کلافه شد. دست آخر با التماس گفت: «ببین حاج محمود، نمیخوام تنگه رو راحت رها کنم. اگه پنجاه نفر، فقط پنجاه نفر رو بفرستی اینجا کمک ما...»
🌸صدای همدانی یکباره قطع شد.
برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه ندیدی هرچه در آسمانها و زمینه
حتی پرندگانِ در حال پرواز، مشغول ذکر
خدا هستن؟!
همشون از خدا حاجت میخوان و ذکر میگن
#نور ۴۱
#هرروز_یک_آیه🌱
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#معرفی_کتاب📚
#زندانی_فاو 🏚
🔴در این کتاب 🗞خاطرات گروهبانی 👨✈️به تصویر کشیده شده که تنها از روی حس ناسیونالیستیاش به جبهههای جنگ آمده است. او جبهه ایرانیها را زیر نظر دارد🕵♂ و آتش 🔥توپخانه را بر سر دشمن هدایت میکند و معتقد است که باید بجنگد تا انتقامش را از مجوسها که ایرانیان هستند، بگیرد🤨.
🟢سرانجام وقتی اسیر میشود و به دست ایرانیها🇮🇷 میافتد، با برخورد خوبی رو به رو میشود😌. همین موضوع باعث میشود تا پشیمان شده😔 و به اشتباهات خود در دوران جنگ پی ببرد. این اثر اولین کتاب📚 از خاطرات اسیران عراقی است که بعد از سقوط صدام به چاپ رسید.🌸
برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#معرفی_کتاب📚
#زندانی_فاو 🏠
🟡گروهبان دوم وظیفه عماد جبار زعلان الکنعانی از نظامیان🥷 عراق است که چند سال در ایران🇮🇷 زندگی کرده است.
🟡او خاطرات 🗞چهار ماه سرگردانی و مخفی شدنش را در فاو در سه دفترچهٔ 📒چهلبرگ با جلد صورتیرنگ نوشت و برای چاپ به دفتر ادبیات و هنر مقاومت💪 حوزهٔ هنری داد. خاطرات🗞 او، «زندانی🏚 فاو»، اولین کتاب 📚از خاطرات اسیران عراقی است که پس از سقوط حزب بعث و صدام چاپ شده و در آن مشخصات کامل 📝راوی و عکس وی را میتوان دید. گروهبان عماد در فاو دیدبان 🎥یکی از واحدهای تیپ ۱۱۱ عراق بوده است. او، هنگامی که متوجه سقوط فاو میشود، تصمیم میگیرد اسیر نیروهای ایرانی نشود و هر طور شده خود را نجات دهد😢. این گروهبان سرسخت و لجوج چهار ماه در فاو میماند؛ زیرا راههای رسیدن به نیروهای عراقی بسته میشود. این تصمیم سرآغاز زندگی تازهای برای اوست.🙂
برای سفارش کتاب به آی دی زیر پیام دهید
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌱 دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹