من از شرح دلتنگی هایم فقط میتوانم یک جمله بگویم
« گویا قلبم شرحه شرحه شده»
اندیشههای فرهاد
سالهای پیش، در خیالِ فرهاد میرفتم،
آن عاشقِ سرگشتهای که پنداشت اگر کوه را بکَند،
لیلیِ از دسترفته باز خواهد گشت.
آن روزها با خود میگفتم: چه تلاشِ بیهودهای!
مگر نمیدانست که ناشدنی است؟
با خود زمزمه میکردم: فرهاد چه در سر داشت؟
چه جنونی او را به جانِ کوه انداخت؟
آیا خردش را باد برده بود؟
اما اکنون...
اکنون که گاه در تنهایی نجوا میکنم:
کاش کاری به من میسپردند،
حتی یک شرطِ محال،
که اگر انجامش دهم،
نَفَسهایم دگرگون شود،
و محبوبِ گمشده بار دیگر در کنارم بنشیند.
چه اهمیتی دارد که چه باشد؟
فقط کاری باشد شدنی،
هرچند سختتر از جابهجاییِ کوهها،
هرچند دشوارتر از کندنِ صخرهای سترگ.
این روزها، حالِ فرهاد را درک میکنم.
میفهمم چرا چنین جنگید،
چرا چنین بیقرار بود.
آه از این زمین و زمانِ بیمهر!
آه از نالههای عاشقِ خستهدل!
آه از این تنهاییِ بیپایان...
از تمام داشته هایم یک نفس مانده که ای کاش آن هم میرفت🥲💔
ای داشته دوست نداشتنی ام
امروز طفلکمان ٩ ماهه شد
و تو نبودی تا ببینی و لمس کنی رشد کردنش را
تو ندیدی چهار دست و پا رفتن قند کوچکمان را
تو اولین ندا هایش را نشنیدی
تو دندان های جدیدش را ندیدی
پاهایت هم قدم پاهای کوچکش نشد تا اولین تاتی هایش را بکند
تو لحظات شیرین بچه داری را نچشیدی
و آه از تویی که قلب مرا هم باخود برده ای این روز ها من هم عین تو از همه چیز هیچ نفهمیدم که نفهمیدم
و حالا زبانم قاصر است از بیان درد هایم
و حالا من دیگر نمیتوانم🥲💔
کاش سال دیگه بگم آخيش چقدر پارسال حالم بد بود
خداروشکر که بخیر گذشت🥲
اگه قرار باشه آخر قصه ما تاسیان بشه
کاش منم مثل شیرین قصه زودتر از امیر برم
من طاقت نبودت رو ندارم🥲💔
#تاسیان
میدونی فردا 5/5 سالگرد عقدمونه
میدونی من دلم میخواست امشب خوشحال باشم نه از سر درد و گریه دیگه توان نفس کشیدن نداشته باشم
میدونی این روز ها قلب من داره وای ميسه و این منم که دارم نابود میشم
میدونی انگار دیگه نمیتونم
میدونی؟
نه نمیدونی.... 🙃