خسته و تنها نشست. خودش را از بقیه
جدا کرده و دور افتاده بود. هیچکسی دور
و برش نبود. سرش را به سمت پایین
گرفت و به پاهایش نگاه کرد.
همه رفته بودند.
با افسوس سر تكان میدهد و میگويد:
«مردم ديگه علاقهاى به كتاب ندارن.
چيز خورشون كردن.»
آگهى واگذارى را نشان میدهد و میگويد
"پول فروش مغازه را بگذارم بانک ماهى
بیست سی ميليون تومن ميدن ولی
مشترى مياد و دلم نمیاد مغازه رو ببندم»
کتابفروش، مردانه زیر گریه میزند و
آرام آرام من نیز برای او مثل شمع آب میشوم.
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه موقعایی فکر میـکنـم کـاش یه کسایی رو از اول نمیدیدیم!
و چون تو مرا دوست داری، دنیا بزرگتر
آسمان وسیعتر، دریا آبیتر، گنجشکها
آزادتر و من هزار بار زیباتر شدهام . . .
#سعادالصباح🌿