به جای آن همه غم و اندوهی که برایم به یادگار گذاشتی،
اوقات خوشی که با هم داشتیم به ذهنم میآید . . .
من با دستانِ خود دانهی دلم را نثارش میکردم؛
شگفتا! چگونه ریزههای افتاده بر خاک،
او را خشنود میساخت؟!
- محمود درويش
آنقدر دوستت دارم که خودم هم نمیدانم
چقدر دوستت دارم. هربار که میپرسی چقدر؟
با خودم فکر میکنم دریا چطور حساب موج هایش را نگه دارد . . .