انسان از آن چیزی که دوست میدارد، خود
را جدا میسازد، در اوج خواستن نمیخواهد،
در اوج تمنا نمیخواهد، دوست میدارد اما در
عین حال میخواهد که متنفر باشد.
.
«يكبار هم من عاشق شده بودم؛
و بعد از آن را ديگر
به ياد نمىآورم»
- آه محسن اونلو؛ برگردان سیامک تقیزاده
گفت: خسته بهنظر میرسی.
گفتم: روزگار بیش از آنچه انتظارش را
میکشیدم بر من سخت گرفته است .
.
بودن.
بعضی چیزها را باید خودت بدانی. به سکوتها دقت کن، به زمان که پر و خالی میشود. به نگاهها و هر آنچه که پشتش پنهان شده. بعضی چیزها را نیازی نیست حتما به کلمه آورد؛
.
ماندن.
از ماندن گفتم. که اگر بخواهم سر چیزی بمانم، خیلی بد میمانم. من ۲۰ سال است آرایشگرم را عوض نکردهام. البته این یک تعریف از خود نیست؛
.
رفتن.
همیشه مرا به یاد این بیت میاندازد:
میروی و مژگانت خون خلق میریزد
تیز میروی جانـا ترسمت فرومـانی..
.
نبودن.
ابرها کنار میروند، دیگر ستارهای نیست و تو گویی رفتهای و جای خالیات شبیه هیچ جای دیگری نیست. طعم گس خودش را دارد و مزهی دلزدگی میدهد؛
.
«تا جایی که بشود رنج را تقسیم کرد،
رنجِ تو رنج من هم هست.»
_آلبر کامو؛ نامه به ماریا کاسارس🍁