هدایت شده از دلــتورا
الحوت4_5913458178841908707.mp3
زمان:
حجم:
10.6M
موندمچجوریداغتو
دنیاتحملمیکنه . . .🖤
-
زیبا ترین شب تاریخ بود!
پس از آنکه قرار شد جِیش دشمن یک روز دیگر حملهی خود را به تعویق بیندازد، نماز را به امامتش خواندند و پس از آن به گفتهی او دورش جمع شدند. فرمود که: بیعت برداشتم از شما؛ هر کدام که خواستید بروید با نفری از اهل بیتم.
اولین نفر عباس بود که فرمود: این کار را بکنیم تا بعد از تو زنده باشیم؟ خداوند نیاورد آن روز را. آخرین نفر زهیر بود: به خدا سوگند دوست داشتم که در راهتو هزاران بار بمیرم و زنده شوم و به هر بارِ آن یکی از این جوانان بنی هاشمی حیات گیرد.
پس از آن حسین فرمود: به خدا سوگند که بهتر از یاران و اهل بیتِ من نبوده و نیست. اینک به بالا بنگرید تا جایگاه و منزل شما را در جنّة به شما نشان دهم.
کسی صدا زد: مولایمن، ما به دنبال جنة نبوده و نیستیم؛ بهشت ما همین بودن و تکه تکه شدن در راه توست.
پس از آن حسین به خیمه بازگشت و در حالیکه شمشیر خود را به جُون داده بود تا آن را صیقل دهد، زیرِ لب زمزمه میکرد:
یا دهر اُف لک من خلیل
کم لک بالاشراق و الاصیل
من صاحبٍ أو طالب قتیل
خادم اهل بیت در عمرش
فخر باید به خدمتش بکند
مثل مادربزرگ خانه ی ما
که خداوند رحمتش بکند
پیرزن سال های آخر عمر
سخت دلبسته شد به خاموشی
چیزهای کمی به خاطر داشت
مبتلا بود به فراموشی...
روزی از روزها به او گفتم
گرچه خو کردهای به بیماری
نام های ائمه را مادر !
این اواخر به خاطرت داری؟
گفتم اول ؟ درست گفت ! ” علی “
پاسخ دومين سوال : حسن
سومی را نگفته گفت : حسين ؛
آن كه در كربلا نداشت كفن...
گفتمش چارمین ؟ و ساکت شد
گفت : مادر ! ببخش یادم نیست
تا همین جاش یاد من مانده ست
مشکل از دین و اعتقادم نیست
گفتمش آمدیم و از تو کسی
این سوالات را شفاهی کرد
دور از جان تو ، ملک در قبر
گر بپرسد چه کار خواهی کرد؟
گر چه حرفم مزاح بود اما
اشك او روی گونه اش افتاد
گفت من رفته است از يادم
او مرا که نمی برد از ياد...
ظهر روز یازدهم
-
به حسب احتمالات و گزارشات تاریخی، دفن اجساد سپاه کوفه تا اذان ظهر صورت میگیرد و سپس، پیکر بهترین خلق خدا روی زمین میماند و کاروان اسرا و مخدّراتِ پرده نشین، در همین ساعات راهی میشود. و همهکارهی این کاروان زینب سلاماللهعلیها بود؛ همانی که در این روزها نائب امام و همچنین حافظ امام بوده است. همانی که محزون و مغموم مطلق است و به همانسان، تسلیخاطرِ باقیمانده حرم رسول خداست. همانی که برادر از دست داده و منکسر است، اما در برابر حرامیان، فاتح است و کامیاب.
همانی که اگر سر خم کرده بود و مغلوب غم برادر شده بود، امروز نه اثری از دین خدا بود و نه اسمی از خون خدا. همانی که بهسان امام، عالم و غالب بود، که اگر نبود در ظرف امامت نمیگنجید، حتی برای لحظه و آنی.
اما هر چه که شود، زینب زن است؛ جایی و لحظهای غم در دلش غالب میگردد و دوست دارد با مادرش درد و دل کند، حکایت کند که چه بر سر بهترینِ فرزندان آدم آوردند. حکایت کند که صبح چهشد. ظهر چهشد. که غروب خورشیدِ معرفتِ بر حسین، چگونه بود. و مادر نیز برایش بگوید که من همه را در کنارت بودم، صبح و ظهر را. هر چه را که دیدی و حس کردی، حس کردم. اما در این ماجرا مادر دست بالا را دارد. چراکه در شمارِ دقایق آخر، مادر بود و زینب نبود؛ نه اینکه نخواهد باشد، که اگر امر برادر نبود یا خنجر را از او جدا میکرد یا خود کنار برادر جان میداد. ولی زینب ماند. ماند که تاب بیاورد و خبر حسینش را در همه عالم ببرد. که عالم را از این داغ پر کند.
- سلامٌ علی قلب زینب الصبور...