هربار که نِگاهت میکنم جملهای آشنا، به ذهنم خطور میکند: در این سرزمین، چیزی هست كه ارزش زندگی كردن دارد.
کلافه بود . . .
نمیدانست چه کند؛ روزوشب برایش یکی شده بود .
با چاه سخن میگفت . . .
همه میپرسیدن: چرا علی؟
یک بهانهای میاورد اما ،زمزمهی قلبش این بود :
دلتنگِ فاطمهام🖤 .