eitaa logo
𝐃𝐈𝐀𝐋𝐄𝐂𝐓𝐈𝐂
40 دنبال‌کننده
65 عکس
33 ویدیو
0 فایل
کمی فلسفه آمیخته به ادبیات . از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال جانش نفزود . https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_73avov&btn=Talking
مشاهده در ایتا
دانلود
واقعا در آرزوی یک کاری بودن در آرزو و فکر اینکه یک روزی بالاخره زندگیم رو درست میکنم و خودم رو جمع و جور میکنم خیلی شیرینه تاکید میکنم صرفا در فکر این کار بودن که اون روز بالاخره میاد و من هنوز فرصت دارم
سخنی ندارین؟
طبقه بالا زیر پرده ای نداره شب ها معلومه میترسم ساختمون روبه رویی بیاد بگه پسرت مشکل ذهنی داره
بین دانشگاه رفتن و باغ رفتن و چوب جمع کردن یه محاسبه هزینه فرصت کردم و باغ رفتن و انتخاب میکنم حس و حال دانشگاه نیست
من نمیدونم سلف چرا باید در ماه رمضان بسته باشه؟خب همون ناهاری که می‌دین رو موقع اذان بدید دیگه
هر چند بی معنا و بی مورده از نظر من بستن سلف در ماه رمضون
حالم خوش نیست واقعا احساس کنترل ندارم
یک سری حرف ها هست که وقتی طرف مقابل در مورد یه بحثی میزنه کاملا متوجه میشم در حد ابتدائیات هم بارش نیست
خب دیگه شب خوش
نوزاد انقدر نمی‌خوابه که من میخوابم
جهان مثل اتاقی است که پنجره‌هایش را با میخ بسته‌اند و من هر صبح با صدای کوبیدن امیدی نحیف از خواب می‌پرم. کسی در را باز نمی‌کند. ساعت بی‌حوصله‌تر از من عقربه‌هایش را می‌کشد روی دیوارِ ترک‌خورده‌ی روزها، و زمان نه می‌گذرد نه می‌ماند، فقط کش می‌آید مثل سایه‌ای که نمی‌داند به کجا تعلق دارد. من در میان انبوه «باید»ها ایستاده‌ام با دست‌هایی که پر از هیچ است، با قلبی که انگار زودتر از شکست طعم باخت را چشیده. آسمان رنگی ندارد جز خاکستریِ ممتدی که روی شانه‌هایم می‌ریزد. گاهی فکر می‌کنم شاید زندگی فقط تمرینِ طاقت آوردن است، بی‌آنکه صحنه‌ای باشد که در آن کسی دست بزند. و من در این سکوتِ بی‌تماشاگر آهسته کم‌رنگ می‌شوم مثل جوهری که در آبِ سردِ تردید حل می‌شود. اما هنوز نمی‌دانم چرا نفس می‌کشم.