جهان
مثل اتاقی است
که پنجرههایش را با میخ بستهاند
و من
هر صبح
با صدای کوبیدن امیدی نحیف
از خواب میپرم.
کسی در را باز نمیکند.
ساعت
بیحوصلهتر از من
عقربههایش را میکشد
روی دیوارِ ترکخوردهی روزها،
و زمان
نه میگذرد
نه میماند،
فقط کش میآید
مثل سایهای که نمیداند به کجا تعلق دارد.
من
در میان انبوه «باید»ها
ایستادهام
با دستهایی که پر از هیچ است،
با قلبی
که انگار زودتر از شکست
طعم باخت را چشیده.
آسمان
رنگی ندارد
جز خاکستریِ ممتدی
که روی شانههایم میریزد.
گاهی فکر میکنم
شاید زندگی
فقط تمرینِ طاقت آوردن است،
بیآنکه صحنهای باشد
که در آن
کسی
دست بزند.
و من
در این سکوتِ بیتماشاگر
آهسته
کمرنگ میشوم
مثل جوهری که
در آبِ سردِ تردید
حل میشود.
اما هنوز
نمیدانم چرا
نفس میکشم.
#شعر
خب حالم خراب شد چون دوباره جو مزخرف و اون نمرات سیاه تر از سیاه و اون خستگی راه انتظار منو میکشه