با عبارت جبر گونه این نبرد آرماگدونه و جنگ آخره و اول و آخر اتفاق میفته مشکل دارم ما خواستیم که نبردی اتفاق بیفته اراده ما و اقدامات ما بشر دلیل بوده
ویکتور فرانکل تو کتابش میگفت آنقدر در اردوگاه ها مرده دیدم که بعد یه مدت برام دیگه هیچ اهمیتی نداشت و هیچ احساسی نداشتم
ما یک رسم خانوادگی داریم واقعا آزار دهنده است اونم اینه که بچه برادر باید برای خواهر عیدی ببره بابای منم میگه تو باید عیدی ببری منم میگم شوخی میکنی؟من اصلا نمیدونم چی بگم؟اصلا احساس راحتی ندارم من ببرم عیدی رو بدم بعد نیم ساعت بشینم اونجا چی بگم آخه؟اه خودت ببر بده دیگه یه دیداری هم با خواهرت بکن پا فشاری میکنه این رسم مسخره رو ادامه بده بابا خودت ببر حتما باید بچه ببره مگه