دچار حس هیچ بودنم انگار اصلا نیستم هیچ توجهی رو جلب نمیکنم در حد بقیه نیستم انگار و مهم نیستم
گاهی آدم شبیه درختی میشود که از او انتظار میوه دارند، بیآنکه کسی حالِ ریشههایش را بپرسد. از دور، همه شاخهها را میبینند و فصل برداشت را به یاد میآورند؛ اما کمتر کسی میداند در زیر خاک چه روزگاری بر ریشهها گذشته است.
در روزگاری که همه از سرعت میگویند، گویی کسی حوصله تماشای روییدن را ندارد. همه چشم به شکوفه دارند، بیآنکه به زمستانی فکر کنند که هنوز از جان درخت بیرون نرفته است. انگار قرار است فاصله بذر تا باروری، در یک چشم به هم زدن طی شود؛ حال آنکه طبیعت سالهاست راه دیگری را برگزیده است.
بعضی مسیرها شبیه جادهای مهآلودند؛ هر قدم که برمیداری، فقط چند متر پیش رو را میبینی. اما آنان که کنار جاده ایستادهاند، مقصد را از تو مطالبه میکنند. نمیدانند مسافر، پیش از رسیدن به شهر، باید از پیچها، سربالاییها و شبهای طولانی عبور کند.
شاید قصه همین باشد؛ قصه دانهای که هنوز در دل خاک است و از او سایهای به وسعت یک باغ میخواهند. غافل از اینکه هر روییدنی، زمان خودش را دارد و هیچ بهاری با فریادِ شتاب، زودتر از موعد از راه نمیرسد.
#Al
#Depression