eitaa logo
𝐃𝐈𝐀𝐋𝐄𝐂𝐓𝐈𝐂
40 دنبال‌کننده
75 عکس
40 ویدیو
0 فایل
کمی فلسفه آمیخته به ادبیات . از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال جانش نفزود . https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_73avov&btn=Talking
مشاهده در ایتا
دانلود
به قابلیت انفجار رسیدم مغزم داره سوت میکشه
تا ابد از زندگی و زنده بودن متنفرم
اشتباه ترین جمله که همه تکرار میکنن اینه که میگن تنگه هرمز از بمب اتم مهم تره
دچار حس هیچ بودنم انگار اصلا نیستم هیچ توجهی رو جلب نمیکنم در حد بقیه نیستم انگار و مهم نیستم
دلم میخواد حافظه ام رو پاک کنم
دانشگاه که تموم میشه یک جور دیگه فشار به ما وارد میشه
لعنت به این زندگی همه اش چالشه
چقدر گرمه مخصوصا برای ما چاق ها خیلی عذاب آوره
بابا ساعت ۱۲:۳۰ شب دیگه هئیت نمیگیرن خواب مردمو خراب کنن که
توجه نمیخوای؟ _ نه گیلاس میخوام
گاهی آدم شبیه درختی می‌شود که از او انتظار میوه دارند، بی‌آنکه کسی حالِ ریشه‌هایش را بپرسد. از دور، همه شاخه‌ها را می‌بینند و فصل برداشت را به یاد می‌آورند؛ اما کمتر کسی می‌داند در زیر خاک چه روزگاری بر ریشه‌ها گذشته است. در روزگاری که همه از سرعت می‌گویند، گویی کسی حوصله تماشای روییدن را ندارد. همه چشم به شکوفه دارند، بی‌آنکه به زمستانی فکر کنند که هنوز از جان درخت بیرون نرفته است. انگار قرار است فاصله بذر تا باروری، در یک چشم به هم زدن طی شود؛ حال آنکه طبیعت سال‌هاست راه دیگری را برگزیده است. بعضی مسیرها شبیه جاده‌ای مه‌آلودند؛ هر قدم که برمی‌داری، فقط چند متر پیش رو را می‌بینی. اما آنان که کنار جاده ایستاده‌اند، مقصد را از تو مطالبه می‌کنند. نمی‌دانند مسافر، پیش از رسیدن به شهر، باید از پیچ‌ها، سربالایی‌ها و شب‌های طولانی عبور کند. شاید قصه همین باشد؛ قصه دانه‌ای که هنوز در دل خاک است و از او سایه‌ای به وسعت یک باغ می‌خواهند. غافل از اینکه هر روییدنی، زمان خودش را دارد و هیچ بهاری با فریادِ شتاب، زودتر از موعد از راه نمی‌رسد.