یک غمی هست که اصلا ول کن نیست فارغ از اینکه در چه وضعیتی باشم چه دستاورد هایی داشته باشم باز هم این غم همراه منه چه در شادی چه در لحظات غمگین
هر چقدر به این بچه ها بگین استرس نداشته باشین فایده ای نداره کنکور کلا استرس داره مخصوصا بار اول
دنیا گاه شبیه به صحنهای میشود که بازیگرانش خود نمیدانند چرا و چگونه وارد آن شدهاند. هرچه به جستجوی معنا میرویم، بیشتر در تارهای سردرگمی گرفتار میشویم، گویی که پاسخها خود از ما گریزاناند. زندگی تکرار بیپایانی از لحظات گنگ و بیرنگ به نظر میرسد، جایی که حتی امید نیز از پوستهای از توهم تهی است. انگار در میان این بیمعنایی، تنها چیزی که باقی میماند، صدای ضعیفی است که پرسشی بیپاسخ را در سکوت شب زمزمه میکند: «چرا؟»
#AI
#Depression
ورزش کن
غذای خوب بخور
مدیتیشن کن
ارتباط برقرار کن
مثبت فکر کن
که چی بشه؟که بیشتر عمر کنم؟نمیخوام بیشتر عمر کنم چون زندگی طولانی مساویه با رنج طولانی من این قانون رو نمیخوام.
احساس تنهایی عجب چیز سنگینه
دانشگاه احساس تنهایی داری
بیرون همینطور
خونه هم همینطور
چی شد یهو؟ قبلاً که اینطوری نبود؟
سرگردانی و اهمال کاری به حد اعلای خودش رسیده و پشت سر هم فرصت ها رو از دست میدم نمیدونم تا کی قراره این وضعیت ادامه پیدا کنه چرا یک تصمیم قاطع نمیتونم بگیرم چرا هر چی سعی میکنم کنار بیام با محیط هایی که از روی اجبار باید اونجا باشم نمیشه چرا عادت نمیکنم به این وضعیت؟چرا چرا چرا...
در کوچههای تاریکِ شب
سایهها بیصدا روی دیوار میلغزند،
خستگی مثل مه در استخوانم تهنشین شده،
و وحشت،
چون زخمِ کهنه،
در نبضِ آهستهام میتپد.
زیر چراغهای خاموش،
قدمهایم،
بیپناه،
بیسرانجام،
روی زمینِ سرد،
میسایند و محو میشوند.
کاش،
دستهایم،
به چیزی چنگ میزدند
و شب،
با دهانِ بازِ تاریکی
همهی رازهای ناتمامم را میبلعد،
مثل سایهای که از دیوار جدا شود
و در بینهایتِ خستگی
گم شود.
دستانم به هیچچیز نمیرسند،
چشمهایم در جادهای بیانتها غوطهورند،
و هر قدمی که برمیدارم
فقط صدای رفتنم را
در سکوتِ سنگینِ خیابانها
میشکند.
خستگی،
مثل شبنمِ سرد،
بر پوستِ جانم مینشیند،
و وحشت،
در گوشهی قلبم
زمزمهی خاموشی را
تکرار میکند.
#شعر
احساس خستگی، تکرار بیانتها، قدمهایی بر میدارم که انگار فقط برای عبور از شب برداشته میشن.
وقتی در خیابانهای خاموش قدم میزنم، انگار هر گامی که ور میدارم، نه نزدیکترم میکند، نه دورتر، فقط همان مسیرِ بیپایان تکرار میشه. تاریکیِ شب مثل سایهای که همراهم راه میره، هیچ چیزی نمیگه، فقط میبینه، فقط تماشا میکنه.