eitaa logo
𝐃𝐈𝐀𝐋𝐄𝐂𝐓𝐈𝐂
39 دنبال‌کننده
75 عکس
40 ویدیو
0 فایل
کمی فلسفه آمیخته به ادبیات . از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال جانش نفزود . https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_73avov&btn=Talking
مشاهده در ایتا
دانلود
دنیا گاه شبیه به صحنه‌ای می‌شود که بازیگرانش خود نمی‌دانند چرا و چگونه وارد آن شده‌اند. هرچه به جستجوی معنا می‌رویم، بیشتر در تارهای سردرگمی گرفتار می‌شویم، گویی که پاسخ‌ها خود از ما گریزان‌اند. زندگی تکرار بی‌پایانی از لحظات گنگ و بی‌رنگ به نظر می‌رسد، جایی که حتی امید نیز از پوسته‌ای از توهم تهی است. انگار در میان این بی‌معنایی، تنها چیزی که باقی می‌ماند، صدای ضعیفی است که پرسشی بی‌پاسخ را در سکوت شب زمزمه می‌کند: «چرا؟»
ورزش کن غذای خوب بخور مدیتیشن کن ارتباط برقرار کن مثبت فکر کن که چی بشه؟که بیشتر عمر کنم؟نمیخوام بیشتر عمر کنم چون زندگی طولانی مساویه با رنج طولانی من این قانون رو نمیخوام.
به گرد پای خود می‌چرخم از سرگردانی زمانه جلوه‌ی حیرت است، دیگر چه گویم؟
احساس تنهایی عجب چیز سنگینه دانشگاه احساس تنهایی داری بیرون همینطور خونه هم همینطور چی شد یهو؟ قبلاً که اینطوری نبود؟
سرگردانی و اهمال کاری به حد اعلای خودش رسیده و پشت سر هم فرصت ها رو از دست میدم نمیدونم تا کی قراره این وضعیت ادامه پیدا کنه چرا یک تصمیم قاطع نمیتونم بگیرم چرا هر چی سعی میکنم کنار بیام با محیط هایی که از روی اجبار باید اونجا باشم نمیشه چرا عادت نمیکنم به این وضعیت؟چرا چرا چرا...
احساس میکنم به اندازه سنی که دارم رشد نکردم و مسئولیت ندارم
چند وقته زندگی من خسته کننده و کلافه کننده شده
در کوچه‌های تاریکِ شب سایه‌ها بی‌صدا روی دیوار می‌لغزند، خستگی مثل مه در استخوانم ته‌نشین شده، و وحشت، چون زخمِ کهنه، در نبضِ آهسته‌ام می‌تپد. زیر چراغ‌های خاموش، قدم‌هایم، بی‌پناه، بی‌سرانجام، روی زمینِ سرد، می‌سایند و محو می‌شوند. کاش، دست‌هایم، به چیزی چنگ می‌زدند و شب، با دهانِ بازِ تاریکی همه‌ی رازهای ناتمامم را می‌بلعد، مثل سایه‌ای که از دیوار جدا شود و در بی‌نهایتِ خستگی گم شود. دستانم به هیچ‌چیز نمی‌رسند، چشم‌هایم در جاده‌ای بی‌انتها غوطه‌ورند، و هر قدمی که برمی‌دارم فقط صدای رفتنم را در سکوتِ سنگینِ خیابان‌ها می‌شکند. خستگی، مثل شبنمِ سرد، بر پوستِ جانم می‌نشیند، و وحشت، در گوشه‌ی قلبم زمزمه‌ی خاموشی را تکرار می‌کند.
احساس خستگی، تکرار بی‌انتها، قدم‌هایی بر میدارم که انگار فقط برای عبور از شب برداشته می‌شن. وقتی در خیابان‌های خاموش قدم می‌زنم، انگار هر گامی که ور میدارم، نه نزدیک‌ترم می‌کند، نه دورتر، فقط همان مسیرِ بی‌پایان تکرار می‌شه. تاریکیِ شب مثل سایه‌ای که همراهم راه می‌ره، هیچ چیزی نمی‌گه، فقط می‌بینه، فقط تماشا می‌کنه.
در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نوری محروم شده است، انسان احساس می‌کند که بیگانه است.
درد سیاتیک از یک طرف و نیومدن استاد از یک طرف