در کوچههای تاریکِ شب
سایهها بیصدا روی دیوار میلغزند،
خستگی مثل مه در استخوانم تهنشین شده،
و وحشت،
چون زخمِ کهنه،
در نبضِ آهستهام میتپد.
زیر چراغهای خاموش،
قدمهایم،
بیپناه،
بیسرانجام،
روی زمینِ سرد،
میسایند و محو میشوند.
کاش،
دستهایم،
به چیزی چنگ میزدند
و شب،
با دهانِ بازِ تاریکی
همهی رازهای ناتمامم را میبلعد،
مثل سایهای که از دیوار جدا شود
و در بینهایتِ خستگی
گم شود.
دستانم به هیچچیز نمیرسند،
چشمهایم در جادهای بیانتها غوطهورند،
و هر قدمی که برمیدارم
فقط صدای رفتنم را
در سکوتِ سنگینِ خیابانها
میشکند.
خستگی،
مثل شبنمِ سرد،
بر پوستِ جانم مینشیند،
و وحشت،
در گوشهی قلبم
زمزمهی خاموشی را
تکرار میکند.
#شعر
احساس خستگی، تکرار بیانتها، قدمهایی بر میدارم که انگار فقط برای عبور از شب برداشته میشن.
وقتی در خیابانهای خاموش قدم میزنم، انگار هر گامی که ور میدارم، نه نزدیکترم میکند، نه دورتر، فقط همان مسیرِ بیپایان تکرار میشه. تاریکیِ شب مثل سایهای که همراهم راه میره، هیچ چیزی نمیگه، فقط میبینه، فقط تماشا میکنه.
در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نوری محروم شده است، انسان احساس میکند که بیگانه است.
#آلبر_کامو
دانشگاه محیطیه که از تو دانا تر بسیار زیاده و وارد که میشی انگار تازه اومدی ابتدایی