احساس خستگی، تکرار بیانتها، قدمهایی بر میدارم که انگار فقط برای عبور از شب برداشته میشن.
وقتی در خیابانهای خاموش قدم میزنم، انگار هر گامی که ور میدارم، نه نزدیکترم میکند، نه دورتر، فقط همان مسیرِ بیپایان تکرار میشه. تاریکیِ شب مثل سایهای که همراهم راه میره، هیچ چیزی نمیگه، فقط میبینه، فقط تماشا میکنه.
در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نوری محروم شده است، انسان احساس میکند که بیگانه است.
#آلبر_کامو
دانشگاه محیطیه که از تو دانا تر بسیار زیاده و وارد که میشی انگار تازه اومدی ابتدایی
مدام برو،بیا،برو،بیا،برو،بیا....یک دکمه توقف حتی لحظهای برای زندگی باید کار گذاشته میشد
نمیفهمم بعضی ها چطور به راحتی در جامعه ای دچار تشدد فکری هست زندگی میکنن من که دوست دارم برم تو غار