دانشگاه محیطیه که از تو دانا تر بسیار زیاده و وارد که میشی انگار تازه اومدی ابتدایی
مدام برو،بیا،برو،بیا،برو،بیا....یک دکمه توقف حتی لحظهای برای زندگی باید کار گذاشته میشد
نمیفهمم بعضی ها چطور به راحتی در جامعه ای دچار تشدد فکری هست زندگی میکنن من که دوست دارم برم تو غار
مشتق رو نخوندم
انتگرال نمیفهمم
ماتریس رو نخوندم
نه کوییز رفتم نه تکلیف دادم رسماً این ترم از ریاضی فرار کردم
در شهر خاموشیها،
در خیابانهای بیسایه،
جایی که دیوارها دروغ میگویند
و پنجرهها به فریب میخندند،
مردی ایستاده است
با بغضی کهنه در گلویش،
با دستانی خالی از امید،
با چشمانی که آسمان را نمیبیند.
مردم عبور میکنند،
بیآنکه بپرسند چرا
بیآنکه بدانند چگونه
بیآنکه بفهمند هیچ چیز جز حرکت،
جز تکرار،
جز روزمرگی،
جز پوچی باقی نمانده است.
و شب
سایههایش را بر سر شهر میریزد،
و فردا
بار دیگر به دنیا میآید
بیآنکه چیزی تغییر کند،
بیآنکه کسی بیدار شود.
#شعر