مشتق رو نخوندم
انتگرال نمیفهمم
ماتریس رو نخوندم
نه کوییز رفتم نه تکلیف دادم رسماً این ترم از ریاضی فرار کردم
در شهر خاموشیها،
در خیابانهای بیسایه،
جایی که دیوارها دروغ میگویند
و پنجرهها به فریب میخندند،
مردی ایستاده است
با بغضی کهنه در گلویش،
با دستانی خالی از امید،
با چشمانی که آسمان را نمیبیند.
مردم عبور میکنند،
بیآنکه بپرسند چرا
بیآنکه بدانند چگونه
بیآنکه بفهمند هیچ چیز جز حرکت،
جز تکرار،
جز روزمرگی،
جز پوچی باقی نمانده است.
و شب
سایههایش را بر سر شهر میریزد،
و فردا
بار دیگر به دنیا میآید
بیآنکه چیزی تغییر کند،
بیآنکه کسی بیدار شود.
#شعر
تصور کن در میان راههایی ایستادهای که هر کدام صدایی دارند—یکی تو را به سوی رؤیاهای دوردست میخواند، دیگری با احتیاط تو را به امنترین مسیر هدایت میکند، یکی نوای منطق را سر میدهد، و دیگری با شور و احساس تو را وسوسه میکند. برخی از این مسیرها مطمئناند، برخی پر از خطر، برخی آنقدر نامعلوم که حتی قدم اول را نمیتوانی با اطمینان برداری.
میان این همه صدا، ذهن تو حساب و کتاب میکند، دل تو به تپش میافتد، و تردید مثل سایهای بر سر انتخابهای تو سنگینی میکند. گیر افتادهای میان میل به رهایی، نیاز به قطعیت، وسوسهی تجربهای تازه، و ترس از ندانستهها.