تصور کن در میان راههایی ایستادهای که هر کدام صدایی دارند—یکی تو را به سوی رؤیاهای دوردست میخواند، دیگری با احتیاط تو را به امنترین مسیر هدایت میکند، یکی نوای منطق را سر میدهد، و دیگری با شور و احساس تو را وسوسه میکند. برخی از این مسیرها مطمئناند، برخی پر از خطر، برخی آنقدر نامعلوم که حتی قدم اول را نمیتوانی با اطمینان برداری.
میان این همه صدا، ذهن تو حساب و کتاب میکند، دل تو به تپش میافتد، و تردید مثل سایهای بر سر انتخابهای تو سنگینی میکند. گیر افتادهای میان میل به رهایی، نیاز به قطعیت، وسوسهی تجربهای تازه، و ترس از ندانستهها.
حقیقتا خسته شدم از دست این مسیر دانشگاه هر روز من باید دو ساعت رفت و دو ساعت برگشت تو راه باشم بدون اینکه کارایی داشته یعنی واقعا این رفت و آمد هیچ کارایی ندارد و من میدونم به جایی نخواهم رسید چون نمیتونم خودم رو وفق بدم با دانشگاه اصلا متنفرم از اون فضا