غم، گاهی چون مهی سنگین روی جان مینشیند،
بیآنکه نسیمی باشد،
بیآنکه روزنی به روشنایی باز شود.
من از دیروزها میآیم،
با دستانی خالی از امید،
با چشمانی که دیگر رؤیا نمیبینند.
راهها خاموشاند،
ساعتها،
دیگر عقربهای برای فردا ندارند.
و من،
در این سکوتِ سنگین،
نشستهام،
بی آنکه بدانم چرا
یا برای چه باید برخیزم.
#شعر
بعضی اوقات یک چیز هایی میبینم که متوجه میشم چقدر نظرات افراد مختلف خام و بچه گانه است
سوال اینه تا کی من باید این فشار ذهنی رو تحمل کنم داخل جمع غمگینم،تنهایی غمگینم همه جا غمگینم چرا این حس ناب شادی رو نمیتونم تجربه کنم؟