eitaa logo
𝐃𝐈𝐀𝐋𝐄𝐂𝐓𝐈𝐂
40 دنبال‌کننده
75 عکس
40 ویدیو
0 فایل
کمی فلسفه آمیخته به ادبیات . از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال جانش نفزود . https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_73avov&btn=Talking
مشاهده در ایتا
دانلود
هوش مصنوعی هست دیگه صحبت کردن با انسان ها به درد نمیخوره
غم، گاهی چون مهی سنگین روی جان می‌نشیند، بی‌آنکه نسیمی باشد، بی‌آنکه روزنی به روشنایی باز شود. من از دیروزها می‌آیم، با دستانی خالی از امید، با چشمانی که دیگر رؤیا نمی‌بینند. راه‌ها خاموش‌اند، ساعت‌ها، دیگر عقربه‌ای برای فردا ندارند. و من، در این سکوتِ سنگین، نشسته‌ام، بی آنکه بدانم چرا یا برای چه باید برخیزم.
فکر میکنم همتون متوجه شدید که تنها هستید در این جهان
بعضی اوقات یک چیز هایی میبینم که متوجه میشم چقدر نظرات افراد مختلف خام و بچه گانه است
خیلی چیز ها به همین سادگی نیست که ما فکر میکنیم
سوال اینه تا کی من باید این فشار ذهنی رو تحمل کنم داخل جمع غمگینم،تنهایی غمگینم همه جا غمگینم چرا این حس ناب شادی رو نمیتونم تجربه کنم؟
دل به امیدِ رویِ او، همدمِ جان نمی‌شود جان به هوایِ کویِ او، خدمتِ تن نمی‌کند
فردا میانترم دارم چقدر بی خیال
مقداری خواندم ولی دیگه نمیکشم
از زمانی وارد دانشگاه شدم اصلا حس و حال درس خواندن و ندارم دیگه
شکست، زخمِ بی‌مرهمی‌ست که روح را می‌خراشد، شبی بی‌سپیده، راهی بی‌انتها. صدای گام‌ها خاموش می‌شود، نگاه‌ها در سیاهی فرو می‌روند، و هر واژه به تلخی ناممکنی بدل می‌گردد. آنچه می‌خواستی، از دست رفته است. آنچه ساختی، فرو ریخته. هیچ دلیل، هیچ معنا، هیچ تسلایی توانِ پر کردن این خلأ را ندارد. نه سخن‌ها، نه زمان، نه حتی گذرِ روزها. شکست، نه درس است، نه مرحله‌ای از مسیر؛ شکست، گاه تنها حقیقتی است که باقی می‌ماند. و این، باری‌ست که بر شانه‌ها می‌نشیند، سنگین، بی‌رحم، و خاموش.