یه چیزی که در مورد کلیت آلیس در سرزمین مرزی دوست داشتم این بود که خیلی باحال تم بازیا رو عوض کردن تو فصل سوم .
چیکار کنم تا فکر آدما درموردم برام مهم نباشه؟
یعنی میشه یه روز از این کار احمقانه آزاد بشم؟
این چند روز انقدر درمورد گرتا تونبرگ با مامانم حرف زدم که دیگه اسمش میاد میگم الان میزنه تو سرم . ولی من حسرت میخورم بهش ، تفاوت سنی زیادی نداریم ولی خب اون خیلی شجاع تر از منه . من همیشه دلم میخواست آدم شجاعی باشم ولی من همون دختری ام که حق خودشم نمی تونه بگیره چه برسه به آدما و موجودات دیگه .
به طرز مسخره ای از فریاد زدن ، متفاوت بودن ، طرف درست وایستادن ، طرد شدن ، مردن و خیلی چیزای دیگه میترسم .
امید ؛
از وقتی بچه بود مامانش بهش یاد داده بود امیدوار و خوشبین باشه . تو کل زندگیش اینطوری بود ، همیشه امید داشت ؛ همیشه میدونست درست میشه . حتی وقتی اون آقاهه گم شد امید داشت که پیدا میشه ، که نشد . اون روزم امید داشت پدربزرگش خاک رو میزنه کنار و دوباره بلند میشه .
اما امروز دیگه همه چیز تموم شد همه امیدش رو توی دنیای ناامیدی خرج کرد و ناامیدی برای همیشه پیروز شد . تصمیم گرفت دیگه بیخیال امید بشه چون فقط باعث میشه درد بیشتر بشه ، حادثه بزرگتر ، غم سنگین تر .
شاید اینبار حق با مامان نبود . . .
#InMind