این روز ها به هرچه گذشتیم کبود بود
هر سایه ای که دست تکان داد، دور بود
این روز ها ادامه ی نان و پنیر و چای
اخبار منفجر شده ی صبح زود بود
جز مرگ پشت مرگ خبر های تازه نیست..
محبوب من، چقدر جـهان بی وجود بود!
ما همچنان به سایه ای از عـشق دلخوشیم
عشـقی که زخم و زندگی اش تار و پودر بود
پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید...
ساعت برای با تو نشستن حســود بود
دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟
با مـن بگو قرار من این ها نبود! بــود؟
+من الان از مراسم تشییع هم مدرسه ایم برگشتم:)))
دستمو که به تابوت زدم اصلا یه حالی شدم تا الان که دارم گریه میکنم😭
_بمیرم الهی :)
+شاید تویی که الان داری اینو میخونی الان حالت خوب نباشه یا دلت گرفته باشه ولی حالتو خوب نگه دار همیشه که اوضاع اینجوری نمیمونه خدا هست..
منم روزای سختیو گذروندم ولی خب همش گذشت این روزا هم میگذره و اوضاعت بهتر میشه🙂
_ممنونم بابت حرفات :))))