هدایت شده از پادگان ِشیخ .
-
سحرِ روز آخر است ؛ زنگ آلارم گوشی خوابم را مشوش میکند .
چند ثانیه که از قطع کردن زنگ گوشی میگذرد تا به خودم میایم ، چقدر زود گذشت ! روز آخر است شیخ ! چه کردی با خودت در این سی روز ؟!
حین این افکار ناگه صبح روزِ نهم اسفند به ذهنم میاید ، روز دهم ماه رمضان . شاید آغاز محرم ما از همان لحظه بود ...
آن لحظه هیچ فکر نمیکردم قرار است رمضانی چنین بگذرانیم .
آری رمضانِ عجیبی بود ؛ غمِ زیاد از دست دادن پدر داشت ، غرور و حماسه آفرینی مردم ؛ یا حتی خوشحالیِ شبِ به ولایت رسیدنِ آقا جانم سید مجتبی را که اصلا نمیشود از یاد برد .
اما چیزی که بیشتر از همه خاطرم را آزرده میکند ، دلِ مولایم مهدی ( عج ) است :)) .
نمیدانم دلش ازم راضیست ؟ ماه رمضان را طبق میلش گذراندم ؟ وظایف ام را چه ؟ آن ها را چه کردم ؟
درگیری عجیبی درونم رخ داده .
رمضان امسال درس های فراوانی برایم به جا گذاشت ، امیدوارم امتحان هارا پاس شوم تا کارم به شهریور نکشد .
✍🏻 دلنویسِ آخر رمضونی - شیخ .
-