یادمه بهش گفتم بهترین تولد رو براش میگیرم...
امروز تولدشه،
وحتی خودش هم کنارم نیست :)
هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم
هدایت شده از حاجیه خانوم𓍯🎀🧕🏻
از وقتی مصطفی رفته، خانه صدا ندارد.
نه اینکه ساکت باشد؛ نه…
صدا دارد، اما صدای زندگی ندارد.
استکان چای هنوز هر صبح برای دو نفر گذاشته میشود،
و من هر بار یادم میرود یکی از آن دو نفر
دیگر برنمیگردد.
عادت دستهایم تغییر نکرده؛ انگار حافظه انگشتانم از حافظه دلم لجوجتر است. قوری که قل میزند، ناخودآگاه دو استکان را کنار هم میچینم؛ یکی نزدیکتر به سماور، یکی کمی دورتر… همانجایی که همیشه مینشست. بعد تازه یادم میافتد که دیگر دستی نیست تا استکان دوم را بردارد، دیگر لبخندی نیست که بخار چای را کنار بزند و بگوید: «ریحانه، چایت همیشه بوی آرامش میدهد.»
بخار چای بالا میرود و سقف را لمس میکند؛ درست مثل دلتنگی من که هر روز قد میکشد و به هیچ جا نمیرسد.
صندلی روبهرو هنوز کمی عقبتر از میز است. هیچوقت جلو نمیکشمش.حتی جای نعلبکیاش روی میز مانده — دایرهای کمرنگ که با هیچ دستمالی پاک نمیشود. یک بار خواستم جابهجایش کنم. دستم تا نیمه راه رفت… بعد ایستاد. ترسیدم اگر جایش عوض شود، خاطرهاش راه خانه را گم کند. میترسم اگر جابهجایش کنم، ردّ حضورش پاک شود؛ ردّ همان لحظههایی که بیصدا مینشست و نگاهم میکرد، بیآنکه چیزی بگوید، و من از نگاهش میفهمیدم دنیا میتواند همینقدر ساده باشد: یک میز کوچک، دو استکان چای، و مردی که بلد است دوستت داشته باشد بیآنکه ادعایش را بکند.
ساعت دیواری هر ثانیه را بلندتر از قبل اعلام میکند. قبلاً صدایش را نمیشنیدم. حالا اما هر تیکتاکش مثل قدمی است که از من دور میشود. زمان بعد از رفتن او، راه رفتن بلد نیست؛ میدود… انگار عجله دارد مرا زودتر پیر کند.
گاهی بیاختیار صدایش میکنم. آهسته. آنقدر آهسته که فقط خودم بشنوم.
«مصطفی…»
اسمش در خانه میپیچد، به دیوارها میخورد، برمیگردد، و آرام روی شانههایم مینشیند؛ مثل دستی که نیست، اما هنوز بلد است دلداری بدهد
به دلم افتاد این داستان کوتاه تقدیم کنم به همسران شهدای گرانقدر🌱🤍✨️
باشد که روزی این متن کتابی شود در ستایش این زنان مقتدر و صبور
حاجیه خانوم𓍯🎀