چشماشو بسته بود.
دستش رو اروم اروم روی دیوار میکشید و جلو میرفت...
ازش که پرسیدن چرا اینکار رو میکنی، جواب داد:
«میخوام ببینم اون چه حسی داره وقتی بهش ابراز علاقه میکنم» :))
ازش پرسیدم:« میبینی که دوستت نداره و باهات بد برخود میکنه؟! چرا رهاش نمیکنی؟! »
لبخند زد و گفت:« خودم رو به نادانی میزنم بلکه مدت زمان بیشتری درکنارش بمانم، من میدانم ته این قصه جداییست! فقط میخواهم زمانش را به عقب بیاندازم..
بلکه بتوانم بیشتر نگاهش کنم» :)