انقدر این ۴ روز هرروز و هرروز دلم از این غم سوخته که میتونم تا آخر عمرم گریه کنم. . . احساس میکنم اولین و آخرین داغِ زندگی منه. نه به این معنی که کسی رو از دست نداده بودم یا قرار نیست از دست بدم، نه؛ بخاطر اینکه جنس این داغ فرق میکنه...
انقدر این چند روز با تمام وجودم دلم خواسته چند خط بنویسم درباره احساسم؛ اما نتونستم... نتونستم...
هیچوقت انقدر خشم انتقام رو احساس نکرده بودم؛ چه از توله اسرائیلیِ داخلی، چه از ارباب خارجیش.
و هرروزِ من اون امروزیه که میگم امروز لعنت به صهیون. مرگ بر صهیون. نفرین خدا به صهیون و توله شیطان هایی که داخل ایران زاییده.
از ۴ روز پیش تا به ابد هرروزِ من زیارت عاشوراست. هرروزِ خدا لعن و نفرین بر اولین کسی که به پیامبر و خاندانش ظلم کرد و به آخرینی که تابع اون بود. و به آخرینی که تابع اون بود.
جان دادنِ ما پر از ثمر میگردد!
گفتند که آخرین نبرد است
آری!
دارد پسرِ فاطمه برمیگردد💚🇵🇸
قلبم پر از جریانِ عشق و احساسه؛
اما دریغ از یک خط بیان کردن و نوشتن...
انگار چیزی بیشتر از کلمات، توی سینهم و درونم جریان داره...
دل توی دلم نیست؛
امروز داشتم فکر میکردم اینهمه سختی که دارم میکشم فقط به شوق اون منجی عزیزیه که در راهه...
و برای من حالا اینه که منو میکشه به خیابون و پای دعای سر سجاده...
اینهمه بها به جز برای اهداف بزرگ و بالا نمیارزه...
سراسر عشقام برای اون خون پاکی که راهی آسمون شد؛
و سراسر امیدم و شوق برای برکتی که اون خون پاک به زمین هدیه میده...
و اما تا ابد چیزی توی دلم دارم که با عشق ازش نگهداری میکنم، غم و سوگ از دست دادن سید علی خامنهای...