یه لحظه بویِ ماه رمضون اومد و پس ذهنم داشتم میگفتم که ماه رمضون پس کِی میاد اما یهو یادم افتاد ماه رمضون گذشته و رفته و من هیچی ازش نفهمیدم..
دوتا دختر کوچولو نشسته بودن سر مزار، زانوهاشونو بغل گرفته بودن و گریه میکردن دلم لرزید؛ گفتم حتما دخترای شهیدن اینوقت شب بهونه گیری کردن اوردنشون اینجا، با تردید پرسیدم ببخشید شما نسبتی با شهید داشتین؟ سرشونو بالا آوردن و دختری که بنظر بزرگتر میومد گفت « نه، فقط ماهم دلمون میخواد مثل این شهید باشیم.. »