کاش میشد مغزهمکلاسی هایم را درون اسید میانداختم. سپس به انها مغز گاو هدیه میدادم تا زینپس با آن اندکی تامل کنند.
باشدکه رستگار شوند.
ناوگانی از دمپایی به سویم پرتاب شد
زیرا مادرم به کرم خاکی گفت کرم کاخی و من فقط خندیدم.