این آمادگی و چابکی به نظرتون چه جوری به وجود اومده؟
هر کدوم یادگار یه مشکل و سختی ایه که گذروندیم.
اون تشییع باشکوه امروز صبح رو بدون مشکل برگزار کردیم چون قبلش تجربه تشییع حاج قاسم و شهدای خدمت رو داشتیم. طرح ها و سرودهای سریع رو قبلا تو همینا امتحان کردیم. تو ماجرای طوفان الاقصی گروه سرودامون شکل گرفت، کلیپ های مقاومتی ساخته شد.
شعرهای مقاومتی خونده شد. با تجربه اربعین موکب هامون سرعتی و همه جایی شدند...
می گم یعنی هر حادثه ای که ما را نکشد قویترمان می کند.
ما واقعا با هر امتحانی که می شیم یه درجه هم به آمادگی برای اتفاقات سخت نزدیک می شیم.
هربار سریع تر و چابک تر می شیم.
و اینها لازمه آمادگی برای یه اتفاق جهانی در حد و اندازه ظهوره.
حتی این خشم های تلنبار شده
و مهربانی های بین ملتی ایجاد شده هم پیش نیاز واحد ظهورند.
هر اتفاق بد و خوب انگار مانوری است برا افزودن آمادگی ما.
و ما حواسمون باشه
اگه آماده نباشیم، خدا کس دیگری رو برای مدیریت هنری و رسانه ای ظهور منجی ش در نظر می گیره.
ولی کاش اون روز همه چی رو ما سه سوته ردیف کرده باشیم و آقا برامون پیام تشکر و رضایت فرستاده باشه.
😉😍😊
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا بوده پاکان عالم را کشته اند
آنها که چشمشان تاب دیدن نور را ندارد
#این_الطالب_بدم
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فواد شکر کی بود؟
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
روزنوشت های پیچائیل
مربوط به نهِ پنجِ سه
آه! ببین چند روز است خاطره نوشتن را پیچانده ام. حتی هفته پیش که آن همه اتفاق عجیب افتاد هم حوصله ام نیامد بنشینم پای این دفتر. اما امروز که به خاطر پیچاندن های مکرر توی این ابر زندانی شده ام می نویسم که حداقل وقت بگذرد و شب بشود و فرشته مقسم بیاید و برای آزادی ام چک و چانه بزنم. از سه شنبه شروع کنم که چه ولوله ای بود توی آسمان. شیطان دیوانه شده بود. بله. خود خود جناب ابلیس! نه آن شیطانچه های زبل و کارکشته اش. خودش داشت عربده می کشید و صدایش فول اچ دی پخش می شد توی آسمان ها و ما فرشته های محافظ و مدبر و مامور و مقسم تیریک تیریک می لرزیدیم. دیگر در این چند هزار سال اخلاق گندش را می شناسیم. هر وقت این طوری دیوانه می شود بعدش باید منتظر یک ضربه اساسی باشیم و این اصلا نشانه خوبی نبود. با این که گوش هایم را گرفته بودم صدای عربده شیطان ضعیف تر شود، اما صدای انفجار ساختمانی در ضاحیه لبنان را به وضوح شنیدم. آن لحظه باید می رفتم توی دل آن ها که عکس های مراسم تحلیف ریاست جمهوری ایران را می دیدند و خوشحال می شدند، نور می پاشاندم. همان ها که اسماعیل هنیه را میان سیاست مداران ایرانی نشان می داد که همه دوشادوش هم علامت پیروزی به دوربین های دنیا نشان می دادند. پیچاندم و رفتم سمت انفجار. از جنب و جوش فرشته های تشریفات اطراف جناب عزرائیل فهمیدم که اتفاق بدی افتاده و چند آدم خوب را از دست داده ایم. فرشته های تشریفات فقط برای بردن شهدای خاص می آیند. به سختی یکی شان را راضی کردم که بایستد و به من هم بگوید چه کس مهمی شهید شده. فرشته لبخند زد و گفت: مثل همیشه یکی از یاران سید روح الله! نمی دانم به خاطر علاقه ام به ایران بود یا اسم امام خمینی که پرسیدم «یعنی ایرانی بوده؟» فرشته با اخم نگاهم کرد که «مگر همه یاران سید روح الله ایرانی اند؟ توی دفتر ما هر مسلمانی که به اسلام آمریکایی کافر است یار روح الله نوشته شده. فرقی ندارد کجایی باشد.» بعد همان طور که می رفت لای آوار ساختمان گفت: این «فواد شکر» که جای خودش را دارد. جزو ده نفری بود که بعد از فتوای سید روح الله برای نابودی اسرائیل کار تشکیلاتی برای مقاومت را شروع کردند و اسم خودشان را گذاشته بودند: «خمینیون!». پرسیدم: بقیه شان چه شدند؟ ولی دیگر رفته بود بین سنگ و بتن. جوابم را نداد. آمدم بالاتر. دود ساختمان انگار از جنس نور بود. تا عرش هم می رسید. هر گوشه آسمان چند فرشته گعده کرده بودند و پچ پچ می کردند. کمی گوش ایستادم. با اینکه می دانستم توبیخ دارد این کار. ولی فهمیدم که امروز چند پرنده فلزی هم روی آسمان عراق می چرخیده و همزمان به یکی از سران اردن هم سوءقصد شده و در کل اوضاع عادی نیست. همه نگران بودند. حق داشتند. پس لرزه های آن عربده ای که شنیدیم می توانست از این ها هم بیشتر باشد. برگشتم سر مسئولیتم. دل هر کسی هم که از دیدن عکسها شاد شده بود نگران بود. سعی می کردم نور بیشتری بریزم برایشان. کارم تا شب طول کشید. آن قدر خسته شدم که همانجاها خوابم برد.
مثل الان که دارد خوابم می گیرد. بقیه اش را بیدار شدم می نویسم.
#روزنوشت_های_پیچائیل
#قسمت_هفدهم
#نه_نفر_دیگر_هم_شهید_شده_بودند
#فواد_آخری_شان_بود.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
روزنوشت های پیچائیل
مربوط به ده و یازدهِ پنجِ سه
نیمه های شب چهارشنبه با سوز صدای قران کسی از خواب بیدار شدم. فکر کردم یکی از مزملین است. همان ها که طبق دستور سوره مزمل از خوابشان می زنند برای خواندن قران. اما مگر اولین بار بود که نزدیک شمال تهران خوابم می برد. قبلا چرا این صدا را نشنیده بودم. ترتیلش با اینکه بلند نبود، سوز عجیبی داشت. لحن و لهجه عربی اش آن قدر اصیل بود که کمتر ایرانی ای می تواند آن قدر خوب تقلید کند. دنبال صدا رفتم تا سر و گوشی به آب بدهم. فرشته مقسم حق دارد بعضی وقت ها کنجکاویل صدایم کند. صدا از یک ساختمان چند طبقه سفید بود لای درخت های سبز. نزدیک تر شدم و از چیزی که دیدم تعجب کردم. اسماعیل هنیه بود. یکی از سران سیاسی حماس که توی عکس های تحلیف دیروز رو به همه دنیا علامت پیروزی نشان داده بود. چقدر نورانی تر شده بود. به یکباره ولوله ای شد. دوباره همان فرشته های تشریفات را دیدم که آمدند و آماده ایستادند. همان ها که دیروز بالای سر فواد شکر بودند. دلم آشوب شد. یعنی هنیه هم رفتنی بود؟ یکهو صدای انفجار عظیمی توی عرش پیچید. اما خود انفجار را دیدم. چیز مهمی نبود. نسبت به انفجار دیروز که بچه بازی بود. به یکباره صدای قران زیبا قطع شد. جناب عزرائیل پایین آمد. فرشته های تشریفات به حالت تعظیم برایش کوچه باز کردند. من هم از دور تعظیمش کردم. چه اتفاق عجیب و سختی را به تماشا نشسته بودم. چقدر برای فلسطینی ها سخت بود که یکی از رهبران مبارزشان را از دست بدهند. برای ایرانی ها سخت بود که مهمان عزیزشان را توی خاک شان شهید کنند. حتی برای خود جناب عزرائیل هم سخت بود جان کسی را بگیرد که سالها مرگ را به بازی گرفته بود. اما طرف های خوشحال هم کم نبودند. اسرائیل که حتما خوشحال می شد. شیطان هم لابد یک جایی می نشست و قهقهه می زد. غافلان و ناپاکان عالم هم سوژه برای جوک و تبادل شایعات و خبر پیدا می کردند. . چندتا از فرشته های تشریفات پشت سر جناب عزرائیل راه افتادند. هرکدام دست یک بچه را گرفته بودند. دوباره کنجکاویل شدم. از یکی از فرشته هایی که مثل من کنار ایستاده بود پرسیدم: «این بچه ها کی اند؟» گفت: «نوه هاشن. این مدت بی تابی می کردند واسه بابابزرگشون. آوردیم خوشحالشون کنیم.» یادم افتاد که وقتی توی دیدار چند ماه پیش اسماعیل با رهبر ایران، جزو فرشته های محافظ مراسم بودم شنیدم که هنیه می گفت شصت نفر از خانواده اش شهید شده اند. پس خود هنیه از همه خوشحال تر بود. چه تصویر قشنگی می شد دیدارشان با هم. حیف که مجوز صعودم به آسمان های بالاتر باطل شده بود و نمی توانستم ببینم. ولی مراسم تشییع فردایش را از دست ندادم. جمعیت از هفت صبح خرد خرد جمع شدند دانشگاه تهران. پیکری پیچیده در پرچم فلسطین روی زمین بود. همان جایی که روزی پیکر حاج قاسم و ريیس جمهور شهید را گذاشته بودند. آسمان هم شلوغ بود. ساعت هشت و نیم پنج شنبه صف عظیمی از فرشته ها همراه مردم ایران بر پیکر مجاهدی مسلمان نماز خواندند و بعدش حسین حسین گویان هنیه ی سنی را تشییع کردند. هنیه و نوه هایش روی دست فرشته های تشریفات برای مردم دست تکان می دادند. بین مسیر هر وقت روضه خوانده می شد آنها هم برای امام حسین گریه می کردند. همراه مردم. همراه فرشته ها. همراه آسمان. همراه زمین. اوضاع عجیبی شده بود. فرشته مقسم آمد و گفت زود بروید حواس شیطان را پرت کنید. الان است که دوباره دیوانه شود.
#روزنوشت_های_پیچائیل
#قسمت_هجدهم
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از بنیاد بین المللی خیریه آبشار عاطفه ها- تبریز
♠️ صدقه سه شنبه ۱۶ مرداد مصادف با اول ماه صفر ۱۴۰۳
@abshart1395
🍀 جماعتی از نسوان پای ضریح نوحه میخوانند و سینه میزنند. چنین صحنهای را تا حالا در مشهد یا سایر حرمهای ایران ندیدهام. خانومی که کاغذ اشعار دستش هست و قبل از همه بیتها را تکرار میکند، بازیگر خوبی نیست؛ چون بازیگرها نمیتوانند رنگ پوستشان را با کلمات متنشان تنظیم کنند، اما او با کلمات هر بیتی صورتی میشود و سرخ میشود و گر میگیرد و گاهی فکر میکنم آتش توی دلش را میتوانم توی صورتش ببینم. میچرخند و مثل مادرهای بچهمرده به سینه و صورت و سرشان میزنند.
سفرنامه الی| صفحه ۲۰۸| فائضه غفارحدادی
#سوریه
#حضرت_رقیه
📌 کتاببان
حامی کتاب و کلمه 👇
https://eitaa.com/ketabbaan
هدایت شده از کتاببان
هنوز یکشنبه است. نیمساعتی تا غروب آفتاب مانده. از قفسه کتب ادعیهای که بهش تکیه دادهام بهسختی مفاتیحی که ترجمه فارسی داشته باشد، پیدا میکنم و زیارت امام علی علیهالسلام در روز یکشنبه را باز میکنم. کاری که هر یکشنبه انجامش میدهم؛ اما اینبار کلمهها میکروفون را از من میگیرند و مثل مداحهای با استعدادِ ناشناختهای که روزی در مجلسی گل میکنند، اشکم را در میآورند:
ای مولای من، ای امیرمؤمنان، امروز یکشنبه است؛ روز تو و به نام تو. من در این روز میهمان و پناهندهام به تو.
سربرخاک دهکده | صفحه ۴۱| فائضه غفارحدادی
#اربعین
#امام_حسین
#سفرنامه_اربعین
📌 کتاببان
حامی کتاب و کلمه 👇
https://eitaa.com/ketabbaan
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزها کمتر توی فضای مجازی هستم و سعی می کنم بیشتر کتاب بخوانم و تحقیقات کتاب بعدی ام را پیش ببرم.
ولی نکته ای که به ذهنم رسید تا دیر نشده و همه تان نرفته اید کربلا یادآوری کنم، تفاوت اربعین امسال با سالهای گذشته است.
همان طور که حج امسال حج برائت بود، اربعین امسال هم باید بوی غزه و حمایت از آن و برائت از اسرائیل بدهد.
قرار است زائر امامی باشیم که شعارش "هیهات من الذله" بوده و به دست شقی ترین های زمان خودش شهید شده. در صورتی که می توانست به عافیت طلبی حجش را تمام کند و برگردد مدینه.
تا می توانید بین زوار ایرانی و عراقی دوستانه و اتفاقی!😅 بحث را بکشانید به کودکان مظلوم و بی امکانات توی چادرهای اردوگاه ها و لعنت کنید جنایتکارانی که روی خولی و شمر را سفید کرده اند.
از روضه ها هم می توانید کمک بگیرید😉😊
با خودتان پرچم فلسطین و پیکسل های مقاومت را داشته باشید و استیکرهای متناسب با غزه و فلسطین که سنگینی ندارند و جا نمی گیرند رو برای هدیه دادن به بقیه تو جیب های کوله تون جاساز کنید.
این همه شیعه ی امام حسینی جمع می شن یه جا و بده اگه آب تو دل دشمنا تکون نخوره.
این همایش جهانی رو به آوردگاه شعور و و اشتیاق و حماسه و احساس درباره مبارزه با ظالم و دفاع از مظلوم تبدیل کنید.
امام حسین با لب تشنه و تنهای تنها وسط میدان شهید شدند.
زشت است نهایت سختی امام حسینی ها تاول پا و گرمای هوا باشد.
زغال گداخته وقایع غزه را توی دلهایمان با نسیم اربعین شعله ورتر کنیم.
باشد که به آتش خشم و انتقام مان یخ های غیبت، بین ما و امام آب شود و ظهور نزدیک تر بیاید.
دیمزن
https://eitaa.com/dimzan