eitaa logo
دیمزن
2.8هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
724 ویدیو
20 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️ مردم گله‌مندند اما بیست‌ودوّم بهمن حساب خودش را دارد 🔻 مقام معظم رهبری (دام ظله) 🔹مسئولین عرض میکنم که این حضور مردمی در بیست‌و‌دوّم بهمن را به حساب گلایه نداشتن آنها از فعّالیّتهای ما مسئولین به حساب نیاورید. مردم گله‌مندند؛ از بسیاری از چیزهایی که در کشور میگذرد، مردم گله‌مندند. مردم با تبعیض میانه‌ای ندارند؛ هرجا تبعیض ببینند، احساس ناراحتی و رنج میکنند. هرجا کم‌کاری ببینند همین‌جور، هرجا بی‌اعتنائی به مشکلات ببینند همین‌جور، هرجا پیش نرفتن کارها را ببینند همین‌جور؛ مردم گله‌مندند. بیست‌ودوّم بهمن حساب خودش را دارد؛ ایستادگی مردم در مقابل دشمنِ کمین‌کرده‌ی برای بلعیدن ایران یک حرف است که این در بیست‌ودوّم بهمن ظاهر شد، امّا توقّعات آنها از ما مسئولین یک حرف دیگر است. 📆 بیانات در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۳۹۵ @seyyed_hossein_kashfi
بعضی کارها دو سر بُرده مثلا به قرآن عمل کردن دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
راهپیمایی هم دو سر برده😂 خیلی دلم لبو می خواست🤪 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
امروز یه جایی جشن روز جوان دعوت شده بودم که در روز سالگرد انقلاب درباره ویژگیهای جوان انقلابی با نوجوان ها حرف بزنم. رفتم دیدم کنار نوجوان ها مادرهاشون هم نشسته اند و تعداد مادرها حتی بیشتر بود! (چه طور ممکنه نمی دونم😅) موندم که طرح درسم که قرار بود با نقاشی و مسخره بازی باشه رو عوض کنم یا نه. با یه جمله مشکل رو حل کردم. به مادرا گفتم باید الان نوجوانِ درونتون رو فعال کنید! و بعد درس رو شروع کردم. باورم نمی شد که خانم ها بیشتر از نوجوان ها جذب شدند و کمتر از نوجوان ها می دونستند! یکی از نوجوان های کلاس هفتمی خط مقدم رو خونده بود و با این که نمی دونست من نویسنده شم مدام تو پیشبرد بحث کمکم می کرد! بعدش که فهمید من نویسنده اون کتابم با ذوق اومد جلو. گفتم چرا کتاب شهید می خونی؟ گفت چون شهدا رو دوست دارم. تو خانواده ما همه فرزند شهیدن. بابابزرگ خودم شهیده. مامانم فرزند شهیده، خاله ام فرزند شهیده، دایی هام فرزند شهیدن....😂😂 😃 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
شمه ای از میزان مسخره باری😄🤭 توضیح مهم: من جایی نمی رم سخنرانی طور. اینجا استثنا بود. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
حواسمان باشد اینکه از طاغوت دوری کنیم به همان اندازه اهمیت دارد که بندگی خدا دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
شب بود. یکی از دوستان این عکس رو از حیاط مسجد کوفه فرستاد. توی بنر ولادت، جناب علی اکبر رو با این صفت خطاب قرار داده اند: اما می دانیم که حتی نه! مامانش برعکس بقیه مامان ها چه خوشحال بوده پسرش شبیه خانواده ی شوهرش شده! فقط که عاشق رسول الله بود. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
سحر بود. صدای جاروزدنش قطع شد. کنجکاو شدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. داشت آتش روشن می کرد که گرم شود که بتواند نمازش را بخواند.😊 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
صبح بود. خورشید از پشت کوه بیرون آمد. تسبیح کنان، شاد، خوشحال... این معجزه ی هرروز عالم است. روشن می شود، خاموش می شود. خورشید عالم تاب بی صدا می آید و بی ادعا می رود. نه قطعی دارد و نه عوارض و نه قبض ماهیانه... هر چه هست همه زیبایی و شکوه و نظم. نباید هر روز بابتش شکر کنیم؟ دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
از خورشید گفتم. خورشیدی که هر غروب توی آب های دوردست غرق می شود. اما من خورشیدهایی را می شناسم که داخل آب فرورفتند اما غرق نشدند. پرواز کردند. این روزها سالگرد عملیات والفجر هشت هم هست. می دونید غواص های ما برای اینکه اون شب به آب اروند بزنن چند شب توی سرمای شدید با کمبود امکانات تمرین کرده بودند؟ بزرگترین چماقی که رو سرشون بود و باعث می شد کم نیارن چی بود؟ اگه کم می آوردن از گردان غواصی خط می خوردن و تو مرحله ی دوم با قایق از اروند رد می شدند! حالا اگه ما بودیم می گفتیم خب چی از این بهتر! نمی خوام که از عملیات در برم. با قایق می رم تو دل دشمن. ولی حضرت روح الله سربازهایی داشت که از فولاد محکم تر بودند و برای جانفشانی بیشتر باهم مسابقه می دادند... ! دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
و مادرانی که ستاره زاییدند و خورشید پرورش دادند. شالله_همیشه_سلامت_باشه محمد روزی که شهید شد هجده سالش بود. برای کنکور ثبت نام کرده بود. ولی نرسید تا کنکور. عکسی که برای دفترچه ثبت نام گرفته بود را روی حجله اش زدند. روزی که داشتم از محمد می نوشتم پسرها کوچک بودند. پسرجان هشت سالش بود و پسرک چهارسال و پسرچه هنوز به دنیا نیامده بود. هیچ تصوری از مامانِ یه پسر جوان بودن نداشتم. باورم نمی شود که پسرجان من شده همسن محمد و امسال می خواهد کنکور بدهد. من مثل این مامان می تونم راحت اجازه بدم بره بجنگه؟ اونم بچه ای رو که درسش خوب بوده و رشته ریاضی می خونده و یه کاغذی لای کتاباش پیدا کردن که می خواسته نوبل ریاضی بگیره؟ دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan