امروز یه جایی جشن روز جوان دعوت شده بودم که در روز سالگرد انقلاب درباره ویژگیهای جوان انقلابی با نوجوان ها حرف بزنم. رفتم دیدم کنار نوجوان ها مادرهاشون هم نشسته اند و تعداد مادرها حتی بیشتر بود! (چه طور ممکنه نمی دونم😅) موندم که طرح درسم که قرار بود با نقاشی و مسخره بازی باشه رو عوض کنم یا نه. با یه جمله مشکل رو حل کردم. به مادرا گفتم باید الان نوجوانِ درونتون رو فعال کنید! و بعد درس رو شروع کردم.
باورم نمی شد که خانم ها بیشتر از نوجوان ها جذب شدند و کمتر از نوجوان ها می دونستند! یکی از نوجوان های کلاس هفتمی خط مقدم رو خونده بود و با این که نمی دونست من نویسنده شم مدام تو پیشبرد بحث کمکم می کرد!
بعدش که فهمید من نویسنده اون کتابم با ذوق اومد جلو. گفتم چرا کتاب شهید می خونی؟ گفت چون شهدا رو دوست دارم. تو خانواده ما همه فرزند شهیدن.
بابابزرگ خودم شهیده. مامانم فرزند شهیده، خاله ام فرزند شهیده، دایی هام فرزند شهیدن....😂😂
#جمعا_یه_شهید_داشتن
#ولی_پرفایده😃
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
شمه ای از میزان مسخره باری😄🤭
توضیح مهم: من جایی نمی رم سخنرانی طور. اینجا استثنا بود.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
حواسمان باشد اینکه از طاغوت دوری کنیم
به همان اندازه اهمیت دارد که بندگی خدا
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
شب بود. یکی از دوستان این عکس رو از حیاط مسجد کوفه فرستاد.
توی بنر ولادت،
جناب علی اکبر رو
با این صفت خطاب قرار داده اند:
#شبیه_رسول_الله
اما می دانیم که حتی #شبیه نه!
#اشبه_الناس
#شبیه_ترین_مردم
#خَلقاً_و_خُلقاً_و_منطقاً
#ازهرجهت
#قیافه_اخلاق_مدل_شخصیت
مامانش برعکس بقیه مامان ها چه خوشحال بوده پسرش شبیه خانواده ی شوهرش شده!
فقط
#بمیرم_برای_دل_باباش
که عاشق رسول الله بود.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
سحر بود. صدای جاروزدنش قطع شد. کنجکاو شدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم.
داشت آتش روشن می کرد که گرم شود که بتواند نمازش را بخواند.😊
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
صبح بود. خورشید از پشت کوه بیرون آمد. تسبیح کنان، شاد، خوشحال...
این معجزه ی هرروز عالم است.
روشن می شود، خاموش می شود.
خورشید عالم تاب بی صدا می آید و بی ادعا می رود. نه قطعی دارد و نه عوارض و نه قبض ماهیانه...
هر چه هست همه زیبایی و شکوه و نظم.
نباید هر روز بابتش شکر کنیم؟
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
از خورشید گفتم.
خورشیدی که هر غروب توی آب های دوردست غرق می شود.
اما من خورشیدهایی را می شناسم که داخل آب فرورفتند اما غرق نشدند. پرواز کردند.
این روزها سالگرد عملیات والفجر هشت هم هست.
می دونید غواص های ما برای اینکه اون شب به آب اروند بزنن چند شب توی سرمای شدید با کمبود امکانات تمرین کرده بودند؟
بزرگترین چماقی که رو سرشون بود و باعث می شد کم نیارن چی بود؟
اگه کم می آوردن از گردان غواصی خط می خوردن و تو مرحله ی دوم با قایق از اروند رد می شدند!
حالا اگه ما بودیم می گفتیم خب چی از این بهتر!
نمی خوام که از عملیات در برم.
با قایق می رم تو دل دشمن.
ولی حضرت روح الله سربازهایی داشت که از فولاد محکم تر بودند و برای جانفشانی بیشتر باهم مسابقه می دادند...
#شهید_محمد_شمس
#خورشید_که_غرق_نمی_شود_محمد!
#سی_و_نهمین_سالگرد
#امروز_یه_جوری_خوشحالشون_کنیم
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
خورشید که غرق نمی شود
https://manvaketab.com/book/372684/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF/
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
و مادرانی که ستاره زاییدند و خورشید پرورش دادند.
#مامان_محمد
#ان شالله_همیشه_سلامت_باشه
محمد روزی که شهید شد هجده سالش بود. برای کنکور ثبت نام کرده بود. ولی نرسید تا کنکور. عکسی که برای دفترچه ثبت نام گرفته بود را روی حجله اش زدند. روزی که داشتم از محمد می نوشتم پسرها کوچک بودند. پسرجان هشت سالش بود و پسرک چهارسال و پسرچه هنوز به دنیا نیامده بود. هیچ تصوری از مامانِ یه پسر جوان بودن نداشتم. باورم نمی شود که پسرجان من شده همسن محمد و امسال می خواهد کنکور بدهد. من مثل این مامان می تونم راحت اجازه بدم بره بجنگه؟ اونم بچه ای رو که درسش خوب بوده و رشته ریاضی می خونده و یه کاغذی لای کتاباش پیدا کردن که می خواسته نوبل ریاضی بگیره؟
#شیرزن
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ما نوه ها هم آقاداداش صدایش می کردیم. از قول همه ی عمه ها و عموها شاید.
فرزند ارشد آقاجان بود و شبیه ترین کس به او.
توی هر مجلسی می نشست خنده و حکایت و لطیفه و طنز هم مهمان آن مجلس می شد.
مهربانی اش بی ادا بود. از ته دل اسمت را صدا می زد و در آغوشت می گرفت. آدم فکر می کرد وسط اقیانوس یک جزیره دارد که می تواند بهش پناه ببرد.
دیشب تولد سی سالگی نوه اش مهسا بود. آقاداداش رفته بود خانه ی مهسا. سر و مر و گنده و سلامت و مثل همیشه.
صبح ولی از درد مبهمی شکایت کرده و آمبولانس نرسیده جانش را به صاحب جان ها تسلیم کرده.
سی سال پیش هم شب ۲۲ بهمن آقاجان اینا آمدند خانه ما مهمانی. افطاری ماه رمضان بود.
سر و مر گنده و سلامت بود مثل همیشه.
فردا صبحش از درد مبهمی شکایت کرده بود و تا آمبولانس برسد جانش را به جان آفرین تسلیم کرده بود. همان روز مهسا به دنیا آمد.
راستی روز و نوع مردن هم ارثی است آقاداداش؟ یا خودت خواستی همه چیزت شبیه آقاجان باشد، حتی نحوه ی مردنت و تاریخش؟
#خدایت_بیامرزد
#کسی_نرنجید_ازت
#کسی_خاطره_تلخی_ندارد_ازت
#یاد_تو_می_افتند_و_می_خندند
#چه_سرنوشت_قشنگی
#کاش_به_ما_هم_به_ارث_برسی
#محبت_شباهت_می_آورد
اللهم اجعل محیای محیا محمد و ال محمد
و مماتی ممات محمد و ال محمد
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
بلیت گرفته بودم برم تبریز برای مراسمای آقاداداش.
مدارس تعطیل شدند. همسرجان هم در سفره. مجبور شدم برگردونم و نرم😢😭
#تعطیلی_های_نابهنگام
#دوری_از_عزیزان
#تلخی_مضاعف
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
من سکوت می کنم
و شما رو با این دو آیه تنها می ذارم.🙄😬
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan