یادتونه که از اوضاع شیعیان سوری در هرمل نوشته بودم؟
امروز از طریق صفحه آقای کثیری
(@hamidkasiri_ir)
که خودشون دیروز هرمل بودند با صفحه یک خانم ایرانی که به همراه همسر و خانواده ش برای کمک ماشینشونو فروخته اند و رفته اند اونجا آشنا شدم.
اسم صفحه شون سفرنامه لبنانه.
اگه می خواین از نزدیک بدونین اونجا چه خبره دنبالش کنید.
https://eitaa.com/safarnameh_lobnan
فکر کنم این عکس رو یکی یواشکی تو بهشت گرفته و برامون فرستاده...
کار پیچائیل بوده؟
نمی دونم...
شاید...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
از خودمان حکم صادر نکنیم.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا!
(تو که خیلی بنده داری. ولی) ما همون بندگانی هستیم که مشتاق دیدار ولی تو هستیم...
#ندبه_های_دلتنگی
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از استاد محمد شجاعی
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️ با این وضع اقتصاد مملکت، دفاع از انقلاب حماقت است!
#استاد_شجاعی
منبع #کلیپ : جلسه ۸۸ از مبحث شرح زیارت جامعه کبیره
@ostad_shojae | montazer.ir
عزیزان و یاران همدل و همراه!
دیروز و امروز دوستانی به جمع مون اضافه شده اند.
وظیفه مه بهشون بگم:
به دیمزن (دنیای یک مادر زائر نویسنده) خوش آمدید!
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
من فائضه غفارحدادی هستم.
سه تا پسر دارم که اسمشون اینجا و توی کتابهام پسرجان، پسرک و پسرچه است.
نه ساله که توی اینستاگرام پیج دارم ولی سابقه ی کانال ایتا برمی گرده به حج ۱۴۰۲ که من روایت هاشو توی اینستا می ذاشتم و ازم خواستند که توی ایتا و بله هم بذارمشون.
بعد از حج یه مدت اینجا غیرفعال بود ولی کم کم دوباره فعال شد. خیلی صفحه ی شلوغی نیست. در روز فکر نمی کنم بیشتر از دو سه بار اسمش بیاد بالای فهرست نخوانده های ایتا. ولی برای اینکه گیج نشین یه گزارشی از روال اینجا می گم.
فهرست برنامه های اینجا بدین شرح است!
هر روز یک #آیه_نوش داریم که برداشتهای شخصی خودم از آیه هاست.
یعنی روزی یک صفحه به ترتیب از قران می خونم و تو اون یه صفحه اگه چیزی برام جالب بود با شما هم به اشتراک می ذارم.
هر هفته یکی از #آیه_نوش ها خارجکیه (به زبان انگلیسی ) که شماها وظیفه پخش و انتشارش تا رسیدن به دست غیر فارسی زبانان رو دارید.😊😅
یه ماجرایی رو اینجا از اول امسال شروع کردیم به اسم #روزنوشت_های_پیچائیل
تا حالا سی و اندی قسمتش رو نوشته ام و با همین هشتگ می تونین پیداشون کنین. پیچائیل یه فرشته است که ماموریت هایی که بهش می دن رو می پیچونه و از اتفاقات ایران و جهان با لحن سرخوشانه ای برامون گزارش می ده.
موضوع دیگه که تکرار می شه دعای ندبه هاست که هفته ای یه پست #ندبه_دلتنگی داریم.
یه روال روزمرگی و سبک زندگی هم داریم که گاهی که وقت کنم فعال می شه.
اطلاع رسانی کتابهام و مراسمات کتابی هم پیدا می شه لا به لای مطالب.
برای مناسبت ها هم سعی می کنیم چیزی داشته باشیم.
گاهی جایزه هم می دیم.
و دیگه این حرفا...
امیدوارم با ما بهتون خوش بگذره و وقتتون تلف نشه.
یاعلی
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
روزنوشت های پیچائیل
سه دوازده سه
من رسما می خواهم از فرشته بودن استعفا بدهم. مگر زندگی به شکل جلبک دریایی یا تپه خاکی یا یک جرم آسمانی سرگردان چه ضرری دارد. تازه آنها فرصت و فراغت بیشتری برای تسبیح خدا دارند. دم به دقیقه مامور به کاری نمی شوند و از نظارت و توبیخ هم خبری نیست. هنوز هفت هشت روز از ماه شعبان مانده و همه جا شاخه درخت پیچیده و فرشتگان و شیاطین با تمام قوا و ظرفیت مشغول کارند. آن قدر درگیر بودم که روزنوشت هم ننوشتم. امروز ماسائیل یک کیسه حریر بزرگ و درخشان آورد و گفت برسانمش به لبنان. پرسیدم: «اینها چی هستند؟» گفت: «شاخه های نور. برو به آدرس هایی که نوشته ام و به هر کدام یکی برسان.» قول می دهم ماسائیل نمی داند از ایران تا لبنان چقدر راه است. کیسه به این بزرگی را چه طور با خودم بارکش کنم تا آنجا. خواستم خودم را به مریضی بزنم. اما ماسائیل مثل همیشه نبود. محزون به نظر می رسید. ترسیدم عصبانی اش کنم و گفتم: «چشم.» کیسه را برداشتم. سنگین تر از آن بود که بگذارد اوج بگیرم و مثل همیشه راحت پرواز کنم. کاش من هم می توانستم مثل آدم ها با هواپیما این طرف و آن طرف بروم و برای هر جا به جایی این قدر بال بال نزنم. فکر بدی هم به نظر نمی رسید. خودم را رساندم فرودگاه امام خمینی و چند مسافری که عازم بیروت بودند را پیدا کردم و کیسه را توی بار هواپیمایشان گذاشتم و خودم هم رویش نشستم و بالهایم را حلقه کردم دورش. چقدر کیف می داد. ولی نمی دانم چرا به لبنان نرسیده فرود آمدیم و آنها پیاده شدند. بار نورانی ام را به سختی بیرون کشیدم. نباید همسفرانم را گم می کردم. کمی که با آنها توی فرودگاه چرخیدم اطلاعات جدیدی دستگیرم شد. چند روز دیگر تشییع سید حسن بود و فرودگاه بیروت از ورود پروازهای مستقیم ایرانی جلوگیری کرده بود و ایرانی ها مجبور بودند از طریق امارات و عراق و ترکیه و قطر خودشان را به بیروت برسانند. آن هم با چه رقم های بالایی. از چهل میلیون تومان تا هفتاد هشتاد تومان. و این گرانی به جز افزایش تقاضا به بالا رفتن قیمت دلار هم مربوط می شد. این دو سه هفته که ایران بودم و ماموریت های مختلفی را گرفته بودم همه جا صحبت از دلار و طلا بود.
مثلا وقتی که برای سفت کردن پدال ترمز آن راننده ی تاکسی قراضه ای که هر روز آیت الکرسی می خواند رفته بودم، شنیدم که مسافرهایش هشتاد تومن شدن دلار را به صحبت های رهبر ربط می دهند. همان که گفته بود: «ما با آمریکا مذاکره نمی کنیم.» سر در نیاوردم. مگر حرف جدیدی بود یا انتظار دیگری داشتند؟ یا وقتی برای بیرون کردن شیطانچه ها به خانه ای رفته بودم که قاب «و ان یکاد» و احادیث زیبا به دیوارش بود و خبر تلویزیون از اظهارات عجیب ترامپ می گفت که «ایران باید در مذاکره با ما همه موشک ها و تسلیحات و امکانات اتمی اش را بدهد و اگر مذاکره کند به نتانیاهو می گویم بمبارانش نکند!» زن خانه توی تلفن از قیمت طلا حرف می زد و افسوس گوشواره هایی که نخریده بود را می خورد. یا روز راهپیمایی ۲۲ بهمن که خیلی شلوغ بود و من باید به آنها که ویلچر و کالسکه می راندند کمک می کردم، شنیدم که می گفتند اگر دلار یک میلیون هم بشود ما باز به راهپیمایی می آییم. حتی روز نیمه شعبان هم همه حرف از دلار و طلا می زدند. ماموریتم آن روز دورکردن ابرهای برف زا بود از مسیر حرم تا جمکران و صحن های آن. جمله های مردم همراه «ها» از دهانهایشان توی سرما بالا می آمد و من چیزهایی ازشان می شنیدم. اتفاقا بیشتر جمله هایی که دلار داشت به امام زمان ختم می شد. توی این فکرها بودم که همسفرانم سوار هواپیمای بیروت شدند و من هم همراهی شان کردم. در همان چند ساعتی که ترانزیت فرودگاه بودیم، توده هوای سردی آمده بود و اگر هواپیما را با بال هایم نگه نداشته بودم تکان های سختی می خورد. چقدر خوشحال شدم که همراه شدنم با آنها بالاخره سودی هم داشت.
اطراف فرودگاه بیروت هنوز هم اثری از ناآرامی های چند روز پیش بود. گویا طرفداران حزب الله در اعتراض به قطع شدن پروازهای ایران تجمع کرده بودند. کیسه نورانی را باز کردم و آدرس ها را یکی یکی خواندم. مردی که روی لودر نشسته و دارد محل تدفین سید را آماده می کند. جوانی که صندلی های ورزشگاه شروع برنامه تشییع را جارو می کشد. دو برادری که یک موکب کوچک در مسیر تشییع زده اند. آن زوج اسپانیایی که برای مراسم آمده اند. آن پیرزن مسیحی اهل جونیه که تقویتی می خورد تا برای روز تشییع قوت داشته باشد. آن خانواده سوری که می خواهند هر طور شده از هرمل برای تشییع به بیروت بیایند، آن جهادگر ایرانی که روزها توی اردوگاهی نزدیک روضه الحورا کار فرهنگی می کند و شب ها همراه آواره ها تا صبح می لرزد. آن جانباز نابینای پیجری که هنوز شهادت سید را باور نکرده و فکر می کند تا یکشنبه دوام نمی آورد. آن دخترهای نوجوانی که گروه سرود وداع با سید را شبانه روز تمرین می کنند و خیلی های دیگر. چقدر اسم بود روی کاغذ. تا شب چرخیدم و روی قلب هرکدام یک شاخه نورانی گذاشتم. روی شاخه ها نوشته بود. «از طرف من هم قدم بردار. امضا یک ایرانی که خیلی دلش می خواست آنجا باشد.» شاخه ها به محض نشستن روی قلب آن آدم ها قلمه می زدند و ریشه می انداختند. ریشه ها به هم وصل می شدند و شاخه ها گل می داد. گل های معطر نورانی. چه کیسه پربرکتی بود. خوب شد نپیچاندم و آوردمش.
#روزنوشت_های_پیچائیل
#قسمت_سی_و_دوم
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
به پیچائیل سپرده بودم منم ببره تشییع.
مستحضرید که منو پیچونده و تنهایی رفته!🥲
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan