عاشق این مجسمه هاشون شدم.🤭😊
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
امروز که مدرسه ها تعطیل بود بچه ها هم بودند.
#گیم_نت_روضه
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
امروز در اختتامیه #جایزه_ملی_کتاب_رشد
کتاب #بابای_موشک ها
در بخش جایزه ویژه #ایران_و_افتخار
شایسته تقدیر شناخته شد.
#الحمدلله_رب_العالمین
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
در هر بخش کتاب بابای موشک ها حسن به دنبال فکر بهتری برای حل مشکلاتش می رود...
در بخش انتهایی او و بچه ها به این نتیجه می رسند که همیشه دنبال فکر بهتر باشند...
بخشی از کتاب بابای موشک ها:
💬 کسی به #ایران #موشک نمیفروخت. ولی حسن آنقدر گشت تا جایی را پیدا کرد. دوستانش گفتند:« ما که بلد نیستیم #موشک هوا کنیم!» حسن گفت:« یاد میگیریم.» به سختی #مدرسه #موشکی پیدا کردند. سوار هواپیما شدند و رفتند یک جایی دور از ایران. وقتی برگشتند، بلد بودند چطوری موشکها را شلیک کنند. هربار که موشکی میزدند، #دشمن میترسید و به ما موشک نمیزد. مردم شهرها از خوشحالی دور افتخار میزدند. اما موشکها داشتند تمام میشدند. حسن با خودش فکر کرد و گفت:« اینجوری نمیشود، باید فکر بهتری بکنم💪...»
این کتاب، مناسب برای بچه های قهرمان و زرنگ ایرانی ست که به قهرمان های کشور عزیزمون ایران افتخار میکنن و اونا رو الگوی خودشون قرار میدن
لینک خرید:
https://raheyarpub.ir/product/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7/
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک بلاگر ایرلندی از تشییع سیدحسن می گه.
نکته ای که آخرش بهش رسیده، همون چیزیه که من وقتی سوئیس زندگی می کردیم بهش رسیده بودم.
اینکه هییییییچ چیزی در غرب وجود نداره که این همه مردم براش تجمع کنند.
هیییییییچ چیزی.
اونا باهم نه یک غم مشترک دارند و نه یک شادی مشترکی.
تجمعی از افراد در یک مکان عمومی به اسم کشور، فرق می کنه با ملت، امت...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
خدایا فکر کنم سهمیه ی بار دومشون هم پر شده ها...
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
روزنوشت های پیچائیل
پنج دوازده سه
سبحان الله! عجب مراسمی بود. از کت و کول افتادیم. از روزی که گل های نورانی را آوردم لبنان یک دقیقه هم نشده لم بدهم. بنشینم. یا حتی یک جا بایستم. پیچاندن که جای خود دارد! این چند روز آدم ها در تکاپو بودند و یک گروه بزرگ از فرشته ها شبانه روز مشغول کار، تا آنچه خدا مقدر کرده بود به خوبی پیش برود. شنبه شب یک ماموریت مهم گرفتم. شاید چون ماموریت گل ها را خوب انجام داده بودم. با سرتیم فرشته های تشییع رفتم تا روضه الشهیدین ضاحیه. همان جا که همیشه می درخشد و از آسمان به راحتی می شود پیدایش کرد. خادمین روضه، زیارت کننده ها را زودتر از همیشه بیرون کرده و درها را بسته بودند. اما روضه الشهیدین پر تر از همیشه بود. حاج عماد و سید ذولفقار و سایر شهدای قدیم و جدید آنجا جمع شده بودند. قرار بود با مهمان موقت شان خداحافظی کنند. همین که این چند ماه پیکر سید را کنار خودشان داشتند غنیمتی بود. سیدحسن و پسرش سیدهادی آمدند و نشستند روی مزارهایشان که کنار هم بود. چند نفر با احتیاط قبر را می شکافتند و همزمان گریه می کردند. من از روی درخشان تر شدن روضه الشهیدین حدس می زدم که مدفن موقت سید همین جاست. تابوت را بیرون آوردند. یک نفر از همان ها که به جای بیل و کلنگ با مشت هایش خاک ها را می شکافت و از قبر بیرون می ریخت، بالای تابوت نشست و روضه قبر مخفی مادر را خواند. سید و هادی و حاج عماد و بدرالدین و باقی شهدا و فرشته های حاضر همه گریه کردند. خود حضرت مادر هم آمدند و سید را در آغوش کشیدند. فرشته ها یکی یکی می رفتند و بالهایشان را تبرک می کردند. بدرقه سید از زیر دستان مادرش شروع شد. هادی و شهدا پشت سرش راه افتادند. آن قدر محو فضا شده بودم که یادم رفت ماموریتم چه بود. من باید تا دفن مجدد سید از پیکرش محافظت می کردم. سریع خودم را رساندم و دستانم را حلقه کردم دورش. بوی بهشت می داد تابوت سید. چند فرشته هم آمدند کمکم. تابوت را گذاشتند داخل ماشین و از ساختمان خارج شدیم. هادی و شهدای دیگر همانجا ایستادند و برای سید با خنده دست تکان دادند. سید هم گفت: «الی اللقاء» و با ما آمد. خیلی مسلط و با طمانینه بود. قبلا هم با پیکرهای دیگری همراه شده بودم. بیشترشان تا قبل از تدفین گیج و گم بودند و هنوز جسم نداشتن برایشان غریب بود. اما سید دیگر بعد از پنج ماه بهتر از ما می توانست از توانایی های غیرمادی بودن استفاده کند. چند ساعتی تا تشییع مردمی زمان باقی بود. همسر سید و بچه هایش آمدند. گریه می کردند. سید با خنده آغوشش را باز کرد و بغلشان کرد. آرام شدند. بعد نوبت ابوعلی و سایر محافظ ها بود. همه را یک به یک بغل می کرد و چیزی توی گوششان می گفت. هربار که کسی نزدیک می شد من تابوت را محکم تر بغل می کردم. بهانه خوبی بود که بوی بهشت تا تمامی اجزای غیرمادی ام نفوذ کند. تابوت خاکی را گذاشتند داخل تابوت دیگری که با گل و پرچم تزئین شده بود و روی کامیون سوار کردند. ابوعلی هم با تابوت ها همراه شد. بوی سید را احساس می کرد و دلش نمی آمد ازش جدا شود. فردا صبحش مراسم تشییع سید در آسمان همزمان با ورزشگاه شروع شد. محافظت از پیکر سید را پیچاندم و رفتم سر و گوشی به آب بدهم. یک استادیوم آسمانی هم انگار بالای سر ورزشگاه احداث شده بود. کیپ تا کیپ روح شهدای قدیم و جدید نشسته بودند و امام حسین به عنوان سید شهدا در جایگاه ویژه تماشا می کردند. از شهدای آن منطقه، شهید اول و شهید ثانی و علمای منطقه صدرعامل که قتل عام شده بودند را شناختم. شهید صدر و امام موسی و چمران و سید عباس هم کنارشان نشسته بودند. آن طرف تر حاج قاسم و ابومهدی و زاهدی و نیلفروشان و کرکی و عقیل و سایر فرماندهان مقاومت بودند. امام حسین اذن شروع مراسم را دادند. صدای قران پخش شد. فرشته ها و عرش در سکوت فرو رفتند. و بعدش صدای خود سیدحسن در ورزشگاه و عرش پیچید. ایها الکرام....یا اشرف الناس...یا اطهر الناس...و انکم شعب وفی...و انکم شعب شجاع... السلام علی شهدائکم...السلام علی دمائکم.... السلام علی بیوتکم المهدومه...سید سرش را پایین انداخت. دوست داشت حالا که صدایش در محضر سیدالشهدا پخش می شد یکی از روضه هایش انتخاب شده بود. به جز سید چه کسی می توانست روضه خوان مراسم تشییع خودش باشد؟ در همین احوال پنج شیطانچه آمدند و از بین مراسم گذشتند. پایین را نگاه کردم. جنگنده بودند. وای ماموریتم! خودم را شتابان رساندم پایین. ابوعلی به جای من خم شد و تابوت را بغل کرد. فرشته های محافظ جمع شده بودند روی سر امام معصومی که گوشه ای از مراسم، ناشناس و تنها نشسته بود و فاتحه می خواند برای یکی از بهترین یارانش. صدای الموت لاسرائیل مردم قهقهه شیطانچه ها را به ناله تبدیل کرد. رفتند و من هم رفتم سر پستم. باید بیشتر حواسم را جمع می کردم. قطعا توبیخ می شوم.
#قسمت_سی_و_سوم
دیمزن
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
این قدر!
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می دونین چند نفر زحمت کشیده اند تا این همه وسایل خریداری و بسته بندی بشن؟
فقط بگم که من از دور شاهد زحمات نفسگیر چند هفته ای شون هستم.
خدا قوت
#ده_هزار_بسته_معیشتی
#خیریه_مصلای_امام_خمینی_تبریز
به همت خیریه آبشار عاطفه های تبریز
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
پارسال حاج آقا آل هاشم اومده بود دیدنشون...
امسال تصویرش...🥲🥲
✅ شماره کارت خیریه جهت واریز کمک های نقدی: ۶۰۳۷۹۹۱۸۹۹۶۶۷۲۳۶
@abshart1395
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan