2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوش به حال بچه های ما که این شب ها رو درک می کنند.
بعدا چقدر دلشون تنگ بشه برا این لحظه ها.
#نوجوانی
#روایتتهران
#جنگتحمیلیسوم
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
ای کسی که هر کس به درگاهش مراجعه کند او خودش سریع برخط می شود و با مهربانی تحویلش می گیرد!😍🥰
و از طرفی دلسوز آنهایی است که دیر به دیر بهش سر می زنند و برای جذب آنها به درگاهش از مهر و محبت کم نمی گذارد.🥹
از تو می خواهم که من را جزو مراجعین طلایی ات قرار دهی!🏅
همان ها که حظّ بیشتری از تو می برند✨️
و جایگاه بهتری پیش تو دارند📊
و سهم بزرگتری از دوست داشتنت بهشان رسیده❤️
و بیشتر از بقیه تو را می شناسند😎.
فَيَا مَنْ هُوَ عَلَي الْمُقْبِلِينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ
وَ بِالْعَطْفِ عَلَيْهِمْ عَائِدٌ مُفْضِلٌ
وَ بِالْغَافِلِينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحِيمٌ رَؤُفٌ
وَ بِجَذْبِهِمْ إِلَي بَابِهِ وَدُودٌ عَطُوفٌ
أَسْأَلُكَ أَنْ تَجْعَلَنِي مِنْ أَوْفَرِهِمْ مِنْكَ حَظّاً
وَ أَعْلاَهُمْ عِنْدَكَ مَنْزِلاً
وَ أَجْزَلِهِمْ مِنْ وُدِّكَ قِسْماً
وَ أَفْضَلِهِمْ فِي مَعْرِفَتِكَ نَصِيباً
#مناجاتالمریدین
#باکلمههایکسیکهزینالعابدینبود
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ظرف و مظروف به هم نمی خورد
مغزم رگ به رگ شد!
بعدش که عکسو دیدم به این فکر کردم که اعمال ما هم گاهی به ظرف وجودمون نمی خوره مغز فرشته ها رگ به رگ می شه!
ولی یه خاصیت تو خلقت انسان هست که اسلام بهمون تقلب داده.
اون هم اینکه مظروف می تونه به مرور ظرف رو عوض کنه!
مثلا اگه این فنجون آدم بود، چند بار دیگه که توش شربت می ریختن کم کم به لیوان تبدیل می شد!
واضحه👍 یا بیشتر توضیح بدم؟👎
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
یادتان هست سال گذشته یک روز مانده به غدیرمان چه شکلی شروع شد؟
با جنگ!
با اخبار شوکه کننده!
با خبر شهادت فرماندهان مان...
سلامی، باقری، رشید...
و در آخر حاجی زاده🥺
که دل من با خبر آخری خیلی بیشتر از قبلی ها سوخت.
همه ش می گفتم من که یه چندبار گذری دیده بودمش این قدر دلم می سوزه خدا به داد خانواده ش برسه. مخصوصا که شنیدم دختر اولش تو سفر حجه و راه ها هم بسته شده😭
امروز دلنوشته ی مرضیه خانم دختر دومش رو جایی خوندم.
اشکم جاری شد.
خدا لعنتت کنه اسرائیل
چه رابطه های پدر دختری ای رو به هم زدی. اونم محکم ترین و گرم ترینش که بین ما ایرانی هاست.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دلنوشته دختر شهید حاجی زاده
«یک سال؛ به همین کوتاهی و به همین جانکاهی»
یک سال گذشت. سیصد و چندین روز است که سکوت، جایگزینِ آخرین صدای پدرانه شده است. آخرین تماس، آخرین گفتوگوی پدری و دختری که هنوز هم در گوشم طنینانداز است.
آن شب، ساعت یازده، وقتی گوشی تلفن زنگ خورد و علی با صدایی که حکایت از حضورِ «بابا جون» داشت، مرا به پای گوشی فرا خواند، در دلم تردیدی از جنسِ تعجب جوانه زد. آن ساعت از شب، هیچگاه زمانِ تکراریِ تماسهایت نبود؛ اگر در خانه بودی یا در آغوشِ خواب بودید و یا در تدارکِ استراحتی آرام پس از یک روزِ پُرکار. اما آن شب، برخلافِ عادتِ همیشگی، آنسوی خط، صدایی سرحال و لبریز از نشاط میآمد؛ گویی خستگیِ سفرِ قم و دوندگیهای تهران، پشتِ درِ خانه جا مانده بود.
قرارِ فردا شب، مهمانیِ غدیرِ ما بود؛ عیدی که سالهاست سنتِ ماست. با چه ذوقی از جشنِ غدیر میگفتی، از اینکه چقدر به دلت نشسته و چقدر حظ بردهای. خبرِ آمدنِ مامان بزرگ را دادی و از علی و زینب پرسیدی. آنقدر طولانی و شیرین با هم حرف زدیم که گویی هر دو میدانستیم این آخرین فرصتِ کلام است. افسوس که نمیدانستیم سقفِ زمان، اینقدر کوتاه است... وگرنه ساعتها بر این کلمات بوسه میزدم تا رشتهی سخن گسسته نشود.
آن شب، تا ساعت ۲:۳۰ بامداد، با زینب مشغولِ تدارکِ ضیافت بودیم. برای هر دسر و سالادی که آماده میکردیم، قند در دلمان آب میشد که «بابا جون این مدلی دوست داره، این مخصوصِ بابا جونه». باقلوا را هم برای صبحِ فردا کنار گذاشتیم؛ همان صبحی که بویِ عیدش، در هیاهویِ آوارِ مصیبت، رنگِ خون و خاک گرفت.
ساعت ۳:۳۰ بود؛ در حالِ وضو، صدایی شنیدم. لرزشی در هوا بود که نامش را نمیدانستم؛ رعد بود یا آتش؟ میانِ نماز، صدای دومین انفجار آمد. وقتی محمدآقا سلامِ نماز را داد، بیقرار بود. گفت: «صدای انفجار را شنیدی؟» و من، که بیخبر از دهانِ بازِ مرگ بودم، گیج ماندم. وقتی از پشتبام برگشت و از هدف قرار گرفتنِ منطقهای نظامی گفت، انگار دلم فرو ریخت. بیاختیار بر زبان آوردم: «خونه مامان منو زدن...»
دقایقی بعد، قامتِ خاکیِ مامان و رضوانه و خانم باقری، خبر از فاجعه داد. تا ظهرِ آن روز، دلخوش به یک باورِ کاذب بودم: «بابا خانه نبوده». اما وقتی خبرِ شهادتت آمد، دنیا بر سرم آوار شد. در سردخانه، وقتی برای آخرین بار دیدمت، چنان آرام و رها خفته بودی که انگار خستگیِ تمامِ دوندگیهای یک عمر را به دستِ فرشتگان سپرده بودی. دستِ راستت مشت شده بود. در همان نگاهِ اول، پیشِ خودم اندیشیدم: «در لحظاتِ آخر، چه خشمی از دشمن در دل داشتی که اینگونه مشت گره کردهای؟»
اما بعدها که شنیدم شهید همت نیز هنگامِ شهادت، دستشان را مشت کرده بودند و وقتی زمزمهی گره شدنِ دستانِ حضرت آقا را در لحظهی پرواز شنیدم، دریافتم که این تنها یک اتفاق نیست؛ رازی در این مشتهای گرهکرده نهفته است. رازی میانِ حیاتِ مجاهدانه و مرگِ سرافرازانه؛ همانگونه که شصت و سه سالگی و تقارنهای آسمانیاش، رازی میانِ شهیدان است. انگار این مشتها، گواهیِ ایستادگی تا آخرین تپشِ قلب بودند
این یک سال، برای ما ماراتنی از دلتنگی بود. همیشه امیدم به نگاهِ آرامبخشِ حضرت آقا بود؛ تا اینکه در نهم اسفند، وقتی خبرِ شهادتِ ایشان در آسمانها پیچید، دوباره یتیم شدم. در کمتر از نه ماه، هر دو پناهم را از دست دادم.
امشب، در ایامِ غدیر، دوباره به یک سال پیش پرتاب میشوم. به همان تلفنِ آخر... من هنوز زندهام. نفسی میکشم که نه از سرِ عادت، که از سرِ «تقدیر» است. خدایا! تو مرا نگهداشتی تا برای روزی خاص، برای کاری بزرگ در مسیرِ آرمانِ پدرانم باقی بمانم. من به امیدِ آن «رسالت»، زنده ماندهام؛ سرپا، استوار و چشم انتظار.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
اگه ایرانی ها تو مدینه ی بعد پیامبر بودند
می ریختن تو خیابون ها اون قدر غدیر غدیر می کردن که کسی نتونه بزنه زیرش!👍😁
درست کردن ۵۰۰ تا ساندویچ فلافل یک تجربه دلنشین و تا حدی سنگین بود.😉
پولش مشارکتی جمع شده بود و درست کردنش هم با همکاری حامیان مالی بود.
خدا دیده بود تعدادمون برا اون همه ساندویچ کمه سه تا یار کمکی هم من حیث لا یحتسب برامون رسوند.😊
حالا درست کردنشون یه طرف،
پخش کردنشون هم یه طرف🤪
الان آخرین کیسهش خالی شد😬
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
نه عزیزجان!
فلافل ها رو خودمون درست نکرده بودیم!
فقط شستن و خرد کردن کاهو و به فرمول درست سس رسیدن و پر کردن و پیچیدن ساندویچ ها هفت هشت ساعت زمان برد🤪 (با همکاری پنج شش تا مامان و پنج شش تا دختر نوجوان)
فلافل ها رو از آشپزخانه مقاومت سفارش داده بودم. جایی که خانوم های یه محله هفته ای یه بار تو آشپزخانه مسجد جمع می شن غذاهایی که در طول هفته سفارش گرفته اند رو می پزن و می فروشن و سود این کار رو به نفع جبهه مقاومت خرج می کنند!
من قبلا آشنایی نداشتم باهاشون. یکی از دوستام معرفی شون کرده بود. دیروز ظهر زنگ که زدم بگم سفارش ما رو فرستادین یا نه خانم مسئولش منو شناخت و از سنگ هایی که از صبح جلوی پاشون افتاده بود که سفارش ما دیرتر برسه تعریف کرد (البته مثل آقوی همساده تراژدی ترین اتفاق ها رو داشت با شوخی و خنده تعریف می کرد!)
در حدیکه یه پراید رو به فنا داده بودند (طوری که دود از همه جاش بلند شده بود!😬) ولی سفارش رو به موقع رسونده بودن!
👇👇👇👇
«آشپزخانه مقاومت مامانهای شمس آباد »
رهبر عزیزمون مژده دادن که فروپاشی رژیم منحوس صهیونیستی به حکم الهی نزدیک است
همه باهم برای تحقق رویای حتمی شیرین مون تلاش میکنیم
هریکشنبه غذا میفروشیم به نفع جبهه مقاومت
هرروز هفته پذیرای سفارشات شما هستيم
شماره تماس ثبت سفارش
09107586402
🆔 شناسه:
https://ble.ir/ashpazkhaneshams
قرآن گاهی یه تصویر خیالی می ده که حسابی عمق فاجعه رو متوجه بشیم!
#آیه_نوش
@ayenooshgah
.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
امام بزرگوار با آن قدرتی که خدای متعال به او داده بود، بهخاطر توکّل و تقوایی که داشت، بهخاطر بصیرتی که داشت، به خاطر دلدادگی به هدف که در آن بزرگوار بارز و آشکار بود، خدای متعال در او هیبت قرار داد، بهطوریکه دیگران میترسیدند، دشمنان از امام بهمعنای واقعی کلمه مرعوب بودند؛
کَاَنَّهُم حُمُرٌ مُستَنفِرَةٌ فَرَّت مِن قَسوَرَةٍ؛
مثل فریاد شیری که میترسانَد حیوانها را، فریاد امام و نوای امام اینها را میترساند، مرعوب می شدند.
بیانات در دیدار رئیس و اعضای مجلس خبرگان رهبری؛ ۱۳۹۵/۳/۶
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
#امامبزرگوارِرهبرِشهید🥲
#چهاردهخرداد
#خارچشمدشمنانامیرالمومنین
#کاریکنیمدشمنازماهمبترسه
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝 اولین چهارده خردادی است که پدر مهربان امت، مهمان ضیافت الهی شده
قرائت پیام رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) توسط حجتالاسلام و المسلمین حاج علی اکبری
📲 @rahbar_enghelab_ir